تبليغاتX
والاترین عشق -




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی *** از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی *** دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی *** ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی *** مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی *** جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی *** ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی *** ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی *** دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری *** بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی *** جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی *** شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
.
.
.
.
.
.
.

دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه پسر شوخ چشمی
که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد
و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت
و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد
دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه پسر ساده دلی
که شبی خیالش را باد با خود بُرد
شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید
و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر
از اینجا رفت

اینکه در آینه می بینم
کسی است
غیر از من
باور نمی کنی ؟
دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست
لرزش دستها و سرخی گونه هایم را
بخاطر ندارم
شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه
دلهره هایم را جا گذاشته ام
و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !

هیچکس از من نپرسید

بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و
باورت را کجا گم کردی؟؟؟

 

 

 

 

از آن روز که قرار بود بیایی و نیامدی
تا همین امروز که قرار نبود بیایی و آمدی
چه بر من گذشت بماند

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:56 توسط مهران| |


Design By : Night Skin