والاترین عشق
گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
همینجا رو به روم بودی اما آرزوم نبودی فک می کردم از آسمون باید بیاد یه روزی اون تا آرزوم بشه تموم یه اشتباهی کردمو دل تورو شکستمو نمی بخشم خودمو حالا پشیمون شدمو می خوام تو باشی پیشمو حق داری که نبخشی منو شرمندتم که ستاره داشتمو دنبال اون می گشتم شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم ستاره بود تو مشتمو تکیه می داد به پشتمو احساسشو می کشتمو احساستو می کشتم یاد باد اون روزا... خودت کنارمی اما نگاهتو پریشونه همیشه عاشقت بودم نخواستم دور بشی از من خدا نیاره اون روزو که دیگه خسته شی از من هوای خونه دلگیره تبت افتاده به جونم نمی دونم کجایی تو نمی دونم نمی دونم بذار دلواپست باشم نگو که دلخوری از من بیا و این دمه آخر این احساس و نگیر از من وقتی که دلت بهونه می گیره سراغ من دیوونه رو می گیره سکوتت بین ما فاصله می ذاره می خوام صدات کنم بغضم نمی ذاره! این روزا روزای خیلی خوبیه واسه من روزای فقط شادی خدا رو شکر همه غم و قصه ها تموم شده! دوست دارم ازدواج کنم ولی نمی تونم نمی تونم همینطوری رو همینتوری نوشتم محض خنده می خوام یه شعر کوچیک بنویسم هر چند من عشقی ندارم ولی هر وقت تو ماشین می شینم این و گوش می دم! فرصتی بده به دستام بذار دستاتو بگیرم عشقونه!!! نگو ما با هم غریبیم به من احساسی نداری بی بهونه!! این روزا همش به خدا فکر می کنم! به خودم به مامانم هیچی واسم مهم نیست جز مامانم عاشقشم تا آخر عمر می خوام به پاش بمونم عاشقتم مامان هر چند این و هیچ وقت نمی خونی ولی من واسه خودم می نویسم! دوست دارم یه جایی که پیدام نکنی بشی واسم بلای جون تو می دونی دستای تو سرده بدون دست من باید که از اینجا برم تا نبینی شکست من چشمای تو مونده به در با تنهاییت سر می کنی گاهی به یاد خنده هام گونه هاتو تر می کنی باید برم باید برم اینجا وفا نداره خاطره هام حتی واسم دیگه صفا نداره باید برم تنها بشی ابر چشات بباره فکر نکنم که اون دلت بی من دووم بیاره من که دیگه حوصله گذشته هامم ندارم تو این شبا که بی کسم بازم تورو کم ندارم کجا رفتی بی نشونه انگاری که سیری از من کجا پیدان کنم آخه توی این شلوغیه شب تنها دلخوشیم تو بودی این از عاقبت من مگه مال تو نبودم بگو از من چی می خواستی عاشق عشق تو بودم ولی هیچ وقت ندونستی تو چشام نگاه نکردی وقت رفتنت عزیزم دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم دیوونه می دونه می میرم اگه نباشه می ترسم یه روزی احساسم از هم بپاشه اگه نباشه ازم جدا شه !!! می دونی که بی تو تنهام نمی گیره هیشکی جاتو حتی فکر جداییت می سوزونه همه وجودم تو بمون کنار من بخدا بی تو میمیرم نگو تنهات می زارم می دونی دیوونه می شم نگو باورت ندارم دوباره بی خونه می شم حالا سردی نگات داره جونمو آتیش می زنه می دونی تو قلبم یه صدایی فریاد می زنه بود و نبودم همه وجودم آروم جونم واست می مونم دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه می تونم؟ گرمی دستات برق اون نگات یادم نمی ره طعم بوسه هات کاشکی بدونی اگه بمونی می شکنه قلبم بی تو صدات دوباره یاد تو دوباره اشک من همیشه عشق تو می مونه تو قلب من صدای خنده هات هق هق گریه هام نگاه سردت می مونه تو ذهن من شده خاطره آعوش گرم تو دیگه همدمم شده تر و عکس تو بیا جونم مهربونم این ترانه رو می خونم برای تو بود و نبودم همه وجودم آروم جونم واست می مونم دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه می تونم؟ گرمی دستات برق اون نگات یادم نمی ره طعم بوسه هات کاشکی بدونی اگه بمونی می شکنه قلبم بی تو صدات . تا حالا شاید فقط ۲ ۳ بار از خودم نوشتم چند روزه دارم به آرشیو وبلاگم فکر می کنم با همه خاطره های خوب و بدش دوسش دارم خیلی زیاد... شاید بکی از ارزشمند ترین چیزایی باشه که دارم نمی دونم شاید جایی برای حرفایی باشه که به هیشکی نمی شه زد من حرفامو با شعر می زنم هر شعری که نوشتم همه برای یه موضوع خاص نوشته شده . هیچ وقت الکی ننوشتم! بعضی شعرام مخصوص یه نفره بقیشم ماله خودم و تنهایی و زندگی و ... همیشه فکر می کردم هیشکی ارزش نداره که به خاطرش وبلاگمو حذف کنم ولی حالا می بینم که یکی هست! یکی که برای ارزش قائله منم واسش ارزش قائلم شاید حذفیدم یعنی این کارو می کنم چون با خدا عهد بستم من خیلی عوض شدم خیلی شاید از ۵ سال پیش تا حالا ۱۸۰ درجه عوض شده باشم احساس می کنم که دیگه واقعا الان وقت دل کندن از این وبلاگ باشه چون دیگه اون احساسات گذشته رو بهش ندارم... . هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه تو پاک و ساده مثله خاک حتی با بوسه می شکنی حتی با اینکه هیچ کسی مثله من عاشق تو نیست هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم . چرا رفت و من و تنها گذاشت تو نیمه راه خدایا تا به کی دربه دری باشه دلم حریص داشتن همسفری باشه دلم ................ دارم کجا می رم چه اتفاقی برام افتاده اینجا کجاس من سرزمین مادریمو دارم ترک می کنم اینجا بزرگ شدم بازی کردم زندگی کردم نکنه نکنه توی اون خاک غریب مثله برگ زردی خشک و زرد و شکننده بشم کاش می دونستم کجا دارم می رم... . خداحافظ ای عشق پوشالی من خداحافظ ای گرد و خاک نشسته خداحافظ ای شیشه های شکسته خداحافظ ای خاطرات پر از درد خداحافظ ای لحظه های غم و سرد خداحافظ ای عمر بی خود گذشته خداحافظ ای نامه های نوشته برای یه بارم شده روزگار بیا و واسه این دلم بد نیار بیا و شکست منو خط بزن برای یه بارم بشو مال من . خوشیه تو رو به تنهایی خود فروختم اگه ارزون تورو دادم به یه دنیایی که خود نیستم چون که من زاده دردم و با درد و غم غریب نیستم گاهی وقتا بی خبر میام کنار پنجرت تا یکم ببینمت آخ که دلم تنگه واست خوشم از شادی تو وقتی می خندی با رقیب تو دلم تازه می شه یه درد کهنه قریب همه دردارو کشیدم جز این درد عاشقی سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی آی دلم ببخش اگه یه درد تازه ای اومد آخرین فصل غم ماست فصل سرد عاشقی گاهی وقتا بی خبر میام کنار پنجرت تا یکم ببینمت آخ که دلم تنگه واست خوشم از شادی تو وقتی می خندی با رقیب تو دلم تازه می شه یه درد کهنه قریب که تو تاریکی می موندش داشت می خوند از قصه من گم شده تو تار و پودش می شینه یه کنج تاریک فکرای سیاه باری می رن و می یان می دونم یه روزی بی من می مونن تو به من گفتی می مونی چی شد امشب تو می ری؟ تو به من قول داده بودی که دستامو بگیری این دفعه این قلب من بود که دیگه دیوونه نیستش می خواد امشب باز بپوشه لباسه سیاه زشتش ولی انگار یه بهونه نمی ذاره اون بمونه اون کسی بود که می گفتش تا آخر باهام می مونه تو به من گفتی می مونی چی شد امشب تو می ری؟ تو به من قول داده بودی دیدی موندم تو اسیری! سایه تردید داره بازم که شاید بازم ببازم اگه تو قول بدی باشی با همه بدیت می سازم این دفعه این تو وجودم داره پرسه می زنه باز به خدا قسم که این بار این منم که می شم آغاز تو تمومه لحظه هامی تو خود خورشید و ماهی با تمومه حس می خونم اگه تو بخوای نخواهی! تو به من گفتی می مونی چی شد امشب تو می ری؟ تو به من قول داده بودی دیدی موندم تو اسیری! منم و یه راه دوری می رم اونو با صبوری توی خاطرات من بود که می مونی یا نمونی من دیگه توی نگاهت رنگ خورشید و ندیدیم تو ماه و خورشید من باش تا با نورت جون بگیرم!!! . . . این لحظه آخر گفتی با من سردی راحت می شه فهمید که بر نمی گردی داری دروغ می گی می خوای بگی دیگه این قصه رو داره رد پاهات می گه! بدون من صبحه دور می شی از خونه این بی محلی هات من و می سوزونه تمومه عکسارو نگفتی و بردی دل من و خیلی این جوری آزردی!!!! . . . سلام این روزا حالم خیلی خوب نیست عادت ندارم از خودم بنویسم فقط می دونم که رسیدم ته خط یکی نیست من و درک کنه یکی نیست بیاد بگه مهران چته چه مرگته که زندگی رو به خودت زهر مار کردی چی شده؟ چرا همش ناراحتی؟ کو اون پسری که همه می خواستن باش برن بیرون کو اون پسر که همه می گفتن خیلی باهالی چت شده؟ چرا همش تو خونه ای؟ چرا زندگیت واست شده زهره مار؟ هیشکی نیست درکت کنه خدا کو؟ کجاست؟ پس چرا من و نمی بینه؟ اون ستاره من که همیشه تو آسمونا بود کو؟ چرا انقدر نورش کم شده که دیگه نمی شه پیداش کرد؟ چی شده؟ چی شده که تنها آروزت شده مرگ چی شده که یه جوونه ۲۲ ساله باید آروزی مرگ بکنه؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من؟؟؟؟؟ آره جوونیمو پشت سر گذاشتم من یه شبه چرا وجودت تو زندگی برام مبهمه؟؟ همیشه برام بودی مثه یه شبه و سراب تویی که توی عیشا من و کردی خراب آره منم که همیشه تو پاییز غمم بدون وجودت تو زندگی خیلی کمم چرا خیال کردی که مهران واست خیلی کمه فانوس قلبمو خامش کردی و در به دره زندونی همیشه راضیه!!! آره منم که همیشه از عشقت بیخوابم نمی دونم من الان خوابم یا بیدارم توی عشقمون شمع و پروانه تو بودی اما من نفهمیدم که قلبمو تو ربودی زندونی خودش راضیه حبس ابد براش کافیه راز دار عشقت شدم با رفتنت تک شدم من هر شب در سر بر در دارم یه گام واسه بریدن دنیا من بردارم چون این لعنتیا کردن من و هارم واسه این خودکشی شده هر شب کارم جوونم کوله باری از غم دارم چرا من چرا من باید غم باشه کارم با غم دوریت مثه یه گل پر پر می شم ولی فکر نکن با رفتنت از سر می شم توی عشقمون بازنده من بودم برنده تو پرستوی مهاجر تو بودی پس برنده تو آره زندونیه چشاتو قلبت شده بودم جبس ابد بود پس من عاشق شده بودم آره منم بودن تو توی پاییز غربتم بدون وجودت تموم می شه دیگه صحبتم زندونی خودش راضیه حبس ابد براش کافیه راز دار عشقت شدم با رفتنت تک شدم اول اسم تو بود رو دستم حک کردم به خاطر تو زندگی رو ترک کردم دل من از گریه ها شد پر تر آخه چرا من و تنها گذاشتی دختر حالا دیگه فایده نداره برگردی تو منو مثه مرده ها سرد کردی آخه با رفتنت تو شدی ساقدوش مرگم واسه همین من واسه همیشه تو کابوس تلخم حسم می گه بالاخره می یای پیشم اگه تو برنگردی من باز منتظر می شم زندونی خودش راضیه حبس ابد براش کافیه راز دار عشقت شدم با رفتنت تک شدم وقتی دستات تو دستمه حس خوبی تو قلبمه می دیدیم چشمای تو ، مثه شمع می ریختم به پای تو پس نرو پیشم بمون بشو عشق من واسم بخون حالا که تو رفتی از کنارم بی تو حس خوبی ندارم باید بمونم تو تنهایی چون تورو پیشم ندارم من فقط عاشق بودم تو ندیدی عشقمو من می مردم از عشق تو ، تو نخواستی پس برو حالا غریبه تو قلبته ، دوس داشتنش آخر حرفته پس ببین آخرش یه روزی به پای عشق جدیدت می سوزی هیچ کسی مثه من عاشق نبود ، هیچکی مثه من لایقت نبود جونمو واسه تو گذاشتم ، جوونیمو زیر پاهات گذاشتم ببین چه ساده تو می ری و مرگ خاموش من و دیدی و تو همونی هستی که بریدی ، عشق قشنگ من و تو ندیدی یاد خاطرت می افتم ، دیوونه می شم و از پا می افتم یاد روزی که با من بودی ، باد روزی که کنارم بودی خاطرش تو قلبمه ، اسمت هنوز تو حرفه دیگه نمی گم که بمونی ، باید بری و پیشم نمونی دیگه خستم از روزای دور ، برو از جلو چشمام دور بمون یاد یادگاریت می افتم، یاد دوست دارمات می افتم من فقط عاشق بودم تو ندیدی عشقمو من می مردم از عشق تو ، تو نخواستی پس برو . . . هيچ ستاره اي در آسمان تنهايي من نيست . اينجا همه جايش تاريک است اعتراف می کنم! شبی تو کنج تنهایی از این فاصله می میرم هزار و یک شب و بی تو کنار تو به سر کردم به امیدی که با عشقم به دنیای تو برگردم چه ساده با نگاه تو به دام عشق افتادم نفهمیدم چرا آخر به این بیراهه تن دادم تو در فکر جدایی و منم عادت به یه موندن چه سخته بی نگاهش خوندن از این دلواپسی سیرم من از دنیای تو می رم از این نا مهربونی هات یه حس تازه می گیرم سکوت سرد تو هر شب شروع یه جدایی بود تو نگات رنگ عشق اما تو دلت بی وفایی بود دیگه با رفتنت حتی نمی گم عشق می میره همین احساس پاک من جای خالیتو می گیره! چه ساده با نگاه تو به دام عشق افتادم نفهمیدم چرا آخر به این بیراهه تن دادم تو در فکر جدایی و منم عادت به یه موندن چه سخته بی نگاهش خوندن دیگه خسته شدم دارم کم می یارم دلم تنگ شد و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پر پر می زنه تو رفتی و هتوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشاش و روم نبده به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم تو این دنیا به عش کی به شوق کی بمونم بدون چشمات از تمام این زندگی سیرم تو که نیستی همش آرزو می کنم که بمیرم دارم دق می کنم تحمل تدارم دیگه خسته شدم دارم کم می یارم دلم تنگ شذ و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پر پر می زنه تو رفتی و هتوز خیالت با منه به من گفت : کجای ماجرایی ؟ گفتم : شاید پایان ؛ بدم نمی آید دوباره آغازشوم ! گفت : حرفهایت بوی نیرنگ دارد ... خندیدم ... خندید ... پرسیدم : چرا ؟ دوباره خندید و گفت : شایدم نه ! گفتم: متعجبی ؟ گفت : شاید ! خندیدم ... خندید ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ... و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند ... و من می خندم و او می خندد ... وهنوز می پرسم ... چرا ؟! هیچ وقت ، هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد ! امشب دلی کشیدم شبیه نیمه ی سیبی ، که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها زیر بارون راه نرفتی با دم زدن درهواي گذشته و نگرانيه فرداي نيامده ، مگذار كه زندگي از لابلاي انگشتانت بلغزد و هدرشود ترانه یادم نمیاد ‚ تنها بدون دوست دارم تقصير تونبود ! خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره ها ، خاموش شود ! خودم شعرهاي شبانه اشك را ، فراموش نكردم ! خودم كنار آرزوي آمدنت اردوزدم ! حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند ، نه توچيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه اي ! نمی بخشمت ! که گر پرسی ... هزار افعی مرا در سینه مانده ست ، روزای آخره امسال می خوام برم یه جای دور ان شا الله شاید دیگه نتونم خیلی بنویسم واسه همین زیاد مطلب می زارم...! وقتی خواستی جدا شی قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی ولی زدی شکستیش بدون هیچ بهونه عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم می مونه آخه چرا من و تنها گذاشتی من و با گریه و غم جا گذاشتی همش فکر می کنم شاید از اول من و حتی یه لحظه دوس نداشتتی! دوست دارم دوست دارم قد تمومه آدما قد تمومه عاشقا دل بردی و پنهون شدی دل بردی و پنهون شدی از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا؟ عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم از چشم من پنهون نشو از چشم من پنهون نشو تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو تنها نرو تنها نرو پر می کشی تا آسمون من خسته ی بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر!!!!!! دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم قد تمومه آدما قد تمومه عاشقا!!!
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .
اولين بار وقتي به دنيات مياره...
دومين بار وقتي عاشقت ميکنه...
سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس ...
.
.
.
سلام
.
.
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
یا روی پیشه چشات غبار آهم بمونه
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
.
.
خدایا عشق من گذاشت و رفت آخر چرا
.
.
خداحافظ ای خونه خالی من
.
.
خدایا فقط به امید خودت......................
همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام
از اتفاق رنجیدنت
از دوباره خواب ندیدنت
از تنهایی سیاه ترانه هایم
از سکوت ممتد نفسهایم
از خودم !
از تو !
آنقدر بچگی کردم
تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم
باورت نشد
خندیدی و گفتی :
آقایی شدی برای خودت
خندیدم : برای خودم ؟
خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!
اعتراف می کنم !
گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام
از تامل و فکری که می کنی
از نگاههای کش دارت
از بزرگیت ، صبوریت
از تحمل دستهای سخاوتمندت
از خودت !
از من !
اعتراف می کنم !
من ، ساده به دنیا آمده ام
و این بی انصافی است .
حس می کنم مثله قدیم عاشق بی فرارمی
وقتی غزل سر می رسه حس می کنم تو با منی
حس می کنم که اومدی طلسم من رو بشکنی
اما تو اینجا نمی یای قصه ما تموم شده
تمام لحظه های تو به پای من حروم شده
خوب می دونم حوب می دونم تو توی خوابم نمیای
برای خوندن یه شعر از این کتابم نمی یای
وقتی که رفتی دل من اینجوری عاشقت نبود
شعرای کال دفترم اون روزا لایقت نبود
حالا که من برای تو سبد سبد گل می سازم
برای برگشتن تو با واژه ها پل می سازم
اون دل با مرام تو از دل من خسته شده
خوب می دونم که مدتی کتاب ما بسته شده
خوب می دونم حوب می دونم تو توی خوابم نمیای
برای خوندن یه شعر از این کتابم نمی یای
تابفهمی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه رو
تا بفهمی از کی میگم
چشمای اون زیر بارون
سر پناه امن من بود
سایه بون دنج پلکاش
جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی
با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی کشیدی
نازنین ! چرا نموندی ؟
حالا زیر چتر بارون
بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه
دارم از تو می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
روی دیوار می گه نیستی
همنفس بودی یه روزی
دیگه نیستی دیگه نیستی
تو دیگه نیستی و چشمات
دیگه جای گم شدن نیست
بی تو تن پوش ترانه
مرهم زخمای من نیست
اگه می موندی کنارم پا به پای من می سوختی
آینه خاطره ها رو به یه گریه می فروختی
موندنت سقوط ما بود! بانو؟ تو باید می رفتی
این تمام ماجرا بود! حالا دوری اما هستی
هنوزم وقتی شبام رو
با ترانه می گذرونم
بهترین ترانه هام رو
تو دل خودم می خونم
تو رو مثله یه ستاره
اونور گریخه می بینم
همه گلایه هام رو
تو یه لحظه پس می گیرم
اگه می موندی کنارم پا به پای من می سوختی
آینه خاطره ها رو به یه گریه می فروختی
موندنت سقوط ما بود! بانو؟ تو باید می رفتی
این تمام ماجرا بود! حالا دوری اما هستی
بهار زندگیم این شعر رو به دل نگیر
دلم گرفته بود گفتم یه شعر بنویسم!
بدون که با نبودنت ‚ قدم به قدم بد میارم
طلسم خوشبختی من چشمای عاشق تو بود
وقتی که بودی میشد از روزای آفتابی سرود
با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
میشد طلوع ممتد رو
تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚ اما هنوز کنارتم
تو یار من نيستی و من تا ته دنیا یارتم
میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت
پیش حضور روشنت قافیه ساخت قافیه باخت
با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
میشد طلوع ممتد رو
تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚ اما چشات به یادمه
خاطره ها رو رج زدن بودن من همین دمه
ستاره نیس که بشمارم ‚ خودت باید بیای و بس
با تو میشه ترانه خوند ‚ تا اوج آخرین نفس
با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
میشد طلوع ممتد رو
تو اینه ی چشم تو دید
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیالهی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانههایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !
وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینهای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .
دلم را ، سینه سینه ، کینه مانده ست .
گر آن تصویرهای شاد رفتند ،
غبار و زنگ با آیینه مانده ست .
هنوز آنگونه خالی نیست این دل ،
که گر پرسی ،
ندانم چیست این دل
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا...
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟
وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم
ولی اشکهايم را پاک می کنم تا کسی تو را نبيند
| Design By : Night Skin |


