تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

اگر اشكهايت براي من جاري نمي‌شود

پس محبوبم

چشمانت براي من چه فايده‌اي دارد.

اگر قلبت براي من نمي‌تپد

پس قلبم برايت چه سودي دارد.

اگر نواي سازت براي من نيست

پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.

پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده‌اي

وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.

محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي

تا همراه با درد هجران، طعم دلپذير عشق را حس كني؟

و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.

اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو

عشقت را

اشكت را

وتپش قلبت را

و بالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن

و آن روز كه عشق را در روح و جانت حس كردي بي پروا آنرا

پذيرفته و لبخند خواهي زد

به نداي قلبت گوش فرا ده

و

آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.

ترا نفرين ميكنم

نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي

تا در كنار درد هجران

طعم دلپذير عشق را حس كني؟

و

 آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود

 

 

 

من عهد تو سخت سست مي دانستم

بشكستن آن درست مي دانستم

اين دشمني اي دوست كه بامن زجفا

آخر كردي نخست مي دانستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:9 توسط مهران| |

به من گفت : کجای ماجرایی ؟

گفتم : شاید پایان ؛ بدم نمی آید دوباره آغازشوم !

گفت : حرفهایت بوی نیرنگ دارد ...

خندیدم ... خندید ... پرسیدم : چرا ؟

دوباره خندید و گفت : شایدم نه !

گفتم: متعجبی ؟

گفت : شاید !

خندیدم ... خندید ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...

و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند ...

و من می خندم و او می خندد ... وهنوز می پرسم ...

چرا ؟!

 

 

 

 

 

 

هیچ وقت ،

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه ی سیبی ،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند ....
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:50 توسط مهران| |


Design By : Night Skin