تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

خوب میشه زخمام خدا

کنار بابام خدا

خوب میشه زخمام خدا

تو بغل بابام خدا

شفا نمی خوام

شفا نمی خوام خدا

دیگه سحر اومد خدا

جون به لب اومد خدا

بابام نیومد

بابام نیومد خدا

ببین گلای تنم

ببین گلای پیرهنم

پر از ستارس تنم

فدای تو فدایی تو منم

امشب شب مهمونیه

همه تنم خونیه

در انتظارم یه ابر بارونیه

زخمی و اسیرم خدا

ضعیف و پیرم خدا

نیاد می میرم

نیاد می میرم خدا

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:22 توسط مهران| |

ترانه یادم نمیاد ‚ تنها بدون دوست دارم
بدون که با نبودنت ‚ قدم به قدم بد میارم
 طلسم خوشبختی من چشمای عاشق تو بود
وقتی که بودی میشد از روزای آفتابی سرود
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚ اما هنوز کنارتم
 تو یار من نيستی و من تا ته دنیا یارتم
 میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت
 پیش حضور روشنت قافیه ساخت قافیه باخت
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚ اما چشات به یادمه
 خاطره ها رو رج زدن بودن من همین دمه
ستاره نیس که بشمارم ‚ خودت باید بیای و بس
 با تو میشه ترانه خوند ‚ تا اوج آخرین نفس
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید

 

 

تقصير تونبود ! خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره ها ، خاموش شود ! خودم شعرهاي شبانه اشك را ، فراموش نكردم ! خودم كنار آرزوي آمدنت اردوزدم ! حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند ، نه توچيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه اي !

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:25 توسط مهران| |

نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیاله‌ی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانه‌هایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !


وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینه‌ای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .

 

 

 

 

 

که گر پرسی ...

هزار افعی مرا در سینه مانده ست ،
دلم را ، سینه سینه ، کینه مانده ست .
گر آن تصویرهای شاد رفتند ،
غبار و زنگ با آیینه مانده ست .
هنوز آنگونه خالی نیست این دل ،
که گر پرسی ،
ندانم چیست این دل

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:5 توسط مهران| |

پیراهنی نو بر تنم بافتیدی
و بر قلب ام هیچ
می دانی ؟
از ترس روزی که مبادا گدایی محبت ات کنم
دست در گریبان جیب فرو بردم
جرس ها را خاموش
و شترها را آزاد باش
گر چه باد را فرمان ایست باش دادم
اما گریخت
به دنبالش که رفتم
آنچنان در کوچه پس کوچه های غربت آشنا بود
که گم ام کرد
من ماندم و امتداد دیوارها و باد در رفته ای و جرسی در دست
و بویی افسار گریخته
و قلمی که هوای تو را بر سر داشت
 از تو نوشت
تا به این جا رسیدم
من ماندم و امتداددیوارها و باد در رفته ای و جرسی در دست
 و بویی افسار گریخته

 

 
هيچ گاه نميتوان درجاده سرگرداني سبقت گرفت ، هيچ چيزي به بي صدايي زمان ازكنارانسان نميگذرد پس فرداي روشنت را امروزآغازكن ، كه امروزهمان فرداي روشنت است كه ديروز درانتظارش بودي
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:43 توسط مهران| |

 گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
 
 

 
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا...
 
 

 
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟
 
 
 
 
وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم
ولی اشکهايم را پاک می کنم تا کسی تو را نبيند

روزای آخره

امسال می خوام برم یه جای دور ان شا الله

شاید دیگه نتونم خیلی بنویسم واسه همین زیاد مطلب می زارم...!

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:15 توسط مهران| |

 این روزا خیلی دلم گرفته

هیشکی رو ندارم هیشکی...

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع ميكرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع ميكرد
 اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش ميرسيد
 مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش ميرسيد
 اگه تو مال من بودي همه خبردار ميشدن
 ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار ميشدن
 اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
 پاييز ميفهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
 اگه تو مال من بودي انقد غريب نميشدم
 من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم
 اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
 دل من اون آواره اي كه شبا ميگرده نبود
 اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
 اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد
 قصه ي عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت ميشد
 اگه تو مال من بودي ميبردمت يه جاي دور
 يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
 اگه تو مال من بودي،‌ ميذاشتمت روي چشام
 بارون ميخواستي ميباريد، ابر سفيد گريه هام
 اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نميريخت
 شمعي كه پروانه داره، اشك غم انگيز نميريخت
 اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
 آدما دارا ميشدن، دنيا ديگه فقير نداشت 
 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:44 توسط مهران| |

سلام

امروز ۱۲ شهریور

۱۰ روز گذشته نمی دونم دقیقا چه روزی می یای

ولی من واسه اومدنت بد جوری منتظرم

من اصلا چشم به راه اومدنتم

فقط این و بدون واسه اومدنت لحظه شماری می کنم

فقط چند روز دیگه مونده

تا حالا صبر کردم بازم صبر می کنم!

همیشه با منی حتی تو رویام

غزل گوی تو با ساز نفس هام

همیشه با توام نیستی کنارم

کلید این خیال و آتش ندارم

همیشه عاشقت بودم و هستم

دخیل حاجت و پیش تو بستم

همیشه خسته از دلتنگ دیدن

صدای گریه هامو بی تو شنیدن

بیا تا از غم و حسرت رها شم

تا از بغض و اشک رها شم

بیا جونی بده به این شکسته

عزیزم این نفس هام به تو بسته

همیشه با منی صداتم اینجاس

یه عاشق با تو همیشه تنهاست

بیا نگذار دلم ایتجا یسوزه

نذار برگ دلم تنها بپوسه

بیا نگذار فقط اسمم بمونه

بیا تا از عاشقی دلت بخونه

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:33 توسط مهران| |

من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودی                          
ای کاش تو هم مث من کمی صبور بودی
نگاه من به چشم تو، اما نگات جای دیگه                          
دلم با حرفای تو بود،دلت با حرفای دیگه
اولا میگفتی به من"فرشته ی خدا شدی"                         
اما نفهمیدم چرا تو از دلم جدا شدی
من واسه تو یه عکس شدم،تو واسه من یه بت شدی           
نگو که عاشقم بودی،نگو تو عشق فدا شدی
وقتی شروع شد قصمون گفتی به من "دوسِت دارم"             
اما نگفتی" خیلی زود، تو رو تنهات میذارم"
گفتی به من" مهتابِ من از عشق سیرت میکنم"                  
نفهمیدم معنیشو که، این بود "اسیرت میکنم"
گفتی که" میدونی چرا من فقط عاشق شبام؟                       
چون که چشای تو فقط چراغ میشه شبا برام"
آره گفتی خیلی از عشق و محبت واسه من                            
گفتی از نجابت و مهر و صداقت واسه من
گفتی اما خودِتم باور نداشتی حرفاتو                            
نمیدونستی به کی باید بگی دروغاتو
اما من تموم حرفای تورو از بر شدم                            
من همه دروغاتو به خدا باور شدم.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:13 توسط مهران| |

کدامیک از ما بدجنس تریم؟

من؟
     
 که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟

یا تو؟
    
  که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟
بدجنس!!
 
کدامیک بچه تریم؟

 من؟
      
که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟

 یا تو؟
     
 که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟
 
کدامیک عاشق تریم؟

من؟
     
 که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟

یا تو؟
    
  که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟
 
کدامیک بازیگوش تریم؟

 من؟
که دلم  بازیچه بازی موهایت در نسیم  هر لحظه به

شوق بوییدن زلفت می تپد؟

 یا تو؟
   
که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟
 
            
 ... ها؟! ...کدامیک؟!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 1:30 توسط مهران| |

مثله همیشه جلوی جلو نشستم که موقع پیاده شدن یه عالمه درد سر نکشم، کاملا عصبی شده بودم الکی با خودم حرف می زذم که مثلا خوذمو قانع کنم که باید خوش حال باشم از این زندگی.
با حرص و عصبانیت داشتم فکر می کردم و این شعر رو با خودم می خوندم:
سال به بن بست رسیدن
پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن
تن به غریزه بحشیدن
قبیله یعنی یه نفر
همخونی معنا نذاره
همبستگی خوابیه که
تقدیر فردا نداره
اتوبوس دور میدون نگه داشت، گوله پریدم پایین، ساعت رو نگاه کردم دیدم دیر شده بود خرکت کردنم شده بود شبیه دویدن تا راه رفتن، خدارو شکر این بار رسیدم به اتوبوس ، به هر زحمتی بود رسیدم به شرکت. تند رفتم سمت دفتر مدیریت ببیتم این یارو اومده یا نه، خدا رو شکر دیدم که هنوز نیومده، آقای کاظمی ارواح عمش خیلی به وقت و این چیزا دقیق بود مثه من سادیسم داشت و به هر چیزی الکی گیر می داد ، اصلا دیگه دلم نمی خواست ببینمش اما چه فایده؟! مجبور بودم پول در بیارم.
رفتم از روی میزش لیست این هفته خودمو برداشتم و بازم دیدم که باید بیمارستان ها و آزمایشگاه هایی رو برم که پایین شهره! آحه بازم پایین شهر؟؟؟؟؟!
بعد از کلی این در و اون در زدن اینجا رو پیدا کردم که نسبت به تحصیلاتم بیشتر پول می دادن.
همینجوز که از دفتر می اومدم بیرون نگاه منشی شرکت روم سنگینی می کرد
خانم جهانی: چیه آقا قرها بازم مسیرت دوره؟
من: مثله همیشه
از شرکت زذم بیرون و رفتم سوار اتوبوس بشم که برم دنبال کارا

**یعنی دوباره می بینمش؟ اسمش چیه؟ چند سالشه؟ دنبال دوست پسر می گرده؟
اصلا شاید خودش دوست پسر داشنه باشه، یهو انرژیم تحلیل رفت با خودم گفتم اگه ابنجوری باشه چه بد می شه ها!!!
کلید رو انداختم توی قفل و رفتم توی خونه

ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:56 توسط مهران| |

کسی به جات نیومده هنوزم

نه هیچ وقت حتی واسه یه روزم

ولی بی وفا قدری وفا کن

تا که چشامو به جاده بدوزم

جای خالی تو شعله کشیده

به قلبم که تورو عمری ندیده

چه احساسه بدی دارم عزیزم

گمونم دم آخرم رسیده...!

الان یک ساعت و سی و پنج دقیقه بیشتر نیست که تو پرواز کردی به اون طرف دنیا

ولی من خیلی دلم برات تنگ شده

دلم گرفته

۱۸ روز

۱۸ روز لعنتی باید تحمل کنم

می می تونم

منتظرت هستم

هنوزم...

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:37 توسط مهران| |


Design By : Night Skin