تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم
اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم
 
با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت
با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت
 
شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم
قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم!
 
پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری
توی گریه توی شادی ….سر رو شونه هاش بذاری
 
تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم....
برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:44 توسط مهران| |

تو می روی زمن، من زدیگران غربیه می شوم
در این سرای انتظار پر از گلایه می شوم
تو می روی به سرنوشت من انتظار می شوم
زناله های نبودنت منم که دیوانه می شوم
تو می روی و دل من می شود ز دیگران جدا
ز لحظه های نبودنت کار دل شده خداخدا
تو می روی من خیره می شوم به انتظار
ز غم دوریت دل را پراز ترانه می کنم
تو می روی من پراز بهانه می شوم
زنگاهای دیگران پر از کنایه می شوم
تو می روی به زندگی من ز دنیا غریبه می شوم
تو می روی و می روی...
من زنبودنت پر از شعله های غم می شوم
در این دنیا بی حصار پر از انتظار می شوم
تو می روی من بی تو خزان می شوم
ز غم نبودنت من برگی بی پناه در دست خزان می شوم
تو می روی و می روی...
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:49 توسط مهران| |

تقدیر را سرشته ام، با اولین نگاه تو

از عاشقی نوشته ام، با اولین نگاه تو

تفسیر می کنم تو را بین تمام یاس ها

از زندگی گذشته ام، با اولین نگاه تو

تعبیر می کنی مرا، با حرف های ناب خود

در سادگی فرشته ام، با اولین نگاه تو

افسون چشم های تو، دیوانه می کند مرا

افسانه ها نوشته ام، با اولین نگاه تو

پروانه از جمال شمع، در استقامت اول است

پروانه را بکشتم، با اولین نگاه تو

لغزید پای رفتنم در کوچه های بی کسی

گوشم به در، نشسته ام ، با اولین نگاه تو

با تو، تو را گم کرده ام ، در پشت قاب پنجره

تنها تو را سرشته ام، با اولین نگاه تو!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:42 توسط مهران| |

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم، چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم

حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ، تو خواب

حیف با وفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که ، توی پاییز به تو دادم

حیف فرصت های نقرم ، حیف عمرم و دقیقه م
حیف هرچی به تو گفتم ،راس راسی حیف سلیقه م

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده

حیف شادی توی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

حیف جمعه های دلگیر ، حیف شنبه های رنگی
حیف اون روز که نوشتم ، چشای به این قشنگی

حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه

حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم

حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا

حیف چیزی که ندارم ،حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمایی دستم که سپردمش به سردی

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز ،حیف واژه خیانت

حیف اون همه دعاهام، واسه ی تو شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد ، دیگه هم نمی شه پیدا

حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره

حیف چشمایی که گفتم با تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار ، با تو بودن زیر بارون
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:1 توسط مهران| |

کجایی بیای ببینی
خیلی تنهام پره غصه
کسی جز تو نیست که حاله
بی کسیامو بپرسه
تو می دونی حال و روزه
درد بی درمون من رو
می دونی نام و نشونه
دل بی نشون من رو!!
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:58 توسط مهران| |

ادامه...

من: ببینم اون دستت رو تو نمی خوای نشون بدی؟ چیه دو ساعته پشت خودت قایمش کردی؟
نازنین: اوه اوه اصلا یادم رفت. دستشو از پشت آورد بیرون یه بسته سفید در دار توی دستش بود که روشو بوسه باران کرده بود...
من: این کارا یعنی چی؟؟! چرا زحمت کشیدی؟!
نازنین: خواهش می کنم قابل شما رو نداره!
علی رغم اینکه دوست دارم همیشه کادوهامو کادوهاشو پاره پوره کنم ولی این بار به خاطر نازنین آروم آروم مثه این پسرای با شخصیت بازش کردم با کمال تعجب دیدم!!!
یه شلوارک قشنگه که واسم خریده!
من: چرا زخمت کشیدی خانومی پس چرا کم کشیدی؟!!!
نازنین: چیه نکنه ویلا می خواستی؟
من: نه بابا دیگه بی کلاس شده
نازنین: با خنده گفت خیلی پررویی بابا
من: دیگه من برم عزیز خیلی دیر شده ها
نازنین: باشه
ازش خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه.
**به خودم اومدم رفتم کنار پنجره نفسم رو خالی کردم، بازم به آسمون نگاه کردم و به خودم گفتم کجای این هوای ابری ستاره می بینی آخه خله دو ساعته داری نگاه می کنی!!!
پنجره رو بستم و تو تاریکی خونه رفتم سمت اتاقم.
صبح با صدای مزخرف دینگ دینگ ساعت از خواب بیدار شدم، ای خدا یه روز پر کار دیگه، از تخت اومدم پایین، خونه مثه همیشه سوت و کور بود همه رفته بودن پی بدبختیشون منم وقت زیادی نداشتم! تند تند لباسامو پوشیدم و به زور یه لقمه گذاشتم توی دهنم و پا شدم کیفم و چک کردم و که همه چی همرام باشه، در کل صبحانه کوفتم شد و از خونه زدم بیرون، دلم نمی خواست برم سر کار اونم کی؟؟؟؟!!!! توی عید که اکثر مردم توی مسافرتن و می خورن و می خوابن!
چهره نسبتا خسته پدر و مادرم یادم افتاد، همینجوری توی فکر بودم که اتوبوس اومد گفتم باید سریع برم سوار شم که اگه سوار نشم حسابی دیر می رسم، سریع دویدم سمت اتوبوس، راننده هم با دیدن من با کمال بی اعتنایی با اینکه من و هم دید گازشو گرفت و رفت و من باید دوباره صبر می کردم تا اتوبوس بعدی بیاد.
اتوبوس بعدی که اومد سوار شدم و سرم و گذاشتم روی شیشه

ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط مهران| |


Design By : Night Skin