تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

دیروز رفته بودم بیرون
خیابونا خیلی شلوغ بود
می شد فهمید که همه اومدن واسه روز پدر یه چیزی بخرن
خیلی دلم گرفت
من که پدر ندارم چیییییییییییییییییییییییییییییکار کنم؟

 

بی تو ای مونس جان با غم هجران چه کنم


بی تو ای برگ خزان بی سرو سامان چه کنم


جمع ما نوری اگر بود ز رخسار تو بود


بی تو ای حسن جهان بابای خوبم چه کــنم


تيشه به ريشه ام زده مرکب اين رمانه


راکـــب مرگ تو بگو بی پدر مـــن چه کنـــــم


سايه بودی در اين محشر تنهاي من


بي تو اي سمبل مردان . بگو من چه کنـــم


تو که حسنت و جمالت همه با نامت بود



پدرم مونس من همدم من تو بگو من چه كنم ..............

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:3 توسط مهران| |

نخواستم با غم بسازی

نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلتو

دیگه با هیشکی نگی

آخه عشقت بارونی نیست

تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری

دلم  راتو سد نکرد

برو فردا ماله تو

دیگه اینجا برنرگرد

بدون من بعد من

دلتو هر جا جا نذار

غم با من بودن و

تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیگامه

پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم همیشه

منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات

روی دیوار دلم

چقدر قصم خنده داره

چقدر بیچاره دلم

تا دیدم می خوای بری

دلم  راتو سد نکرد

برو فردا ماله تو

دیگه اینجا برنرگرد

بدون من بعد من

دلتو هر جا جا نذار

غم با من بودن و

تو من بعد یادت نیار

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:4 توسط مهران| |

رفتم توی اتاقم خوابیدم روی تختم ، اتاق تاریک بود و فقط یه لامپ آبی روشن بود که حسابی حس اتاق و زیاد کرده بود، باز هم خاطرات:
**رفته بودم خونشون
نازنین : مهران بیا بیرون دیگه ۲ ساعته اون تو چیکار می کنی؟! حداقل اون درو باز کن من بیام تو
من : بشین ببنیم بابا ، تو که بیای تو می خوای از سر و کول من راه بری...
نازنین: خیلی پررویی... با خنده ادامه داد بیای بیرون کلت رو می کنم.
من: ا؟ چه خوب، دنبال بهونه بودم که ببشتر زیر آب باشم تو خیالت راحت تا چند ساعت دیگه هم بیرون نمی یام!
با خنده آب و بستم و ...یه خنده ملیح روی لبم نقش بست...
دوباره صدای ضربه های انگشت نازنین به در حموم من و از حال خودم کشید بیرون.
من: اومدم بابا کشتی من و دو دقیقه نمی ذاری آروم باشم شیطون؟!
حوله ای که تو حموم برام آویزون کرده بود رو پیچیدم دور کمرم و یکم تکون دادم و موهام و زدم بالا اومدم بیرون ، دیدم نازنین نشسته داره با کانالای ماهواره ور می ره.
نازنین: بیا اینجا برات شربت درست کنم!
من: دستت درد نکنه خانم گل، الان می یام بذار لباسامو تنم کنم.
رفتم تو اتاق خود نازنین و لباسامو پوشیدم که نازنین با یک لیوان شربت اومد سراغم.
یه چشمک بهش زدم و حوله رو گذاشتم روی موهام که یکم نمش و بگیرم.
نازنین اومد جلوتر دستای من و زد کنار که مثلا خودش موهامو خشک کنه بعدشم من و نشوند جلوی آینه شروع کرد به شونه کردنه موهام
من: چیه نکنه من و با دختر جونت اشتباه گرفتی؟
نازنین: بی احساس جای تشکرته؟
زبونمو  در آوردم یکم براش تکون دادم.
بعد از مدتی ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه**
استریو رو روشن کردم با آهنگ زمزمه می کردم:
آه خدایم * آه خدایم
بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم ، بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
...
چشمم افتاد به آینه قدی رو به روم ، سمت چپ بدنم کاملا معلوم بود هر چی می رفتی سمت چپ تاریک و تاریک تر می شد مثل دل من چشمام به شلوارک که تا یکم بالای زانوم بود دوخته شده بود بازم یکم دست کشیدم روشو چشمامو بستم...
**من: شیطون کجایی پس؟
مگه نگفتی زود می یای؟ میام از اتاق بیروناااااا!!!
نازنین: نه نه نه نیای بیرونا ، الان خودم میام
من: یک دقیقه وقت داری که روی ماهت رو بهم نشون بدی وگرنه از کانال کولر هم شده میام بیرون!
نازنین: حیف که اونجارو نمی شه کاریش کرد وگرنه مثله در اتاق اونم قفل می کردم که یک دقیقه بشه اونجا نگهت داشت!
نشستم روی تختش و به در و دیوار اتاقش خیره شدم ، به عروسکایی که گوشه اطاقش کنار هم چیده شده بود و می گفت اون خرس سفیده که پشمالو گنده هست و شبا می گیرم توی بغلم با یاد تو می خوابم .
من : نازنین پس کجایی؟ بابا حوصلم سر رفت ، دل من کوچولو زیاد صبر نداره بیا دیگه!!!
نازنین: وااااااااای، اومدم بابا، روی نختش پشت به در نشسته بودم که صدای چرخوندن کلید تو در اتاقش رو شنیدم، سریع برگشتم روم رو سمت در کردم تا داشت درو باز می کرد سریع پریدم جلو سمت در، یه دستش رو پشتش گرفته بود و داشت با شیطنت خاص خودش نگام می کرد،
نازنین: خل و چل ترسیدم یهو اینطوری حمله می کنی سمت در، برو بشین رو تخت کارت دارم!
رفتم روی تخت نشستم ببینم دردش چیه!
من: ببینم اون دستت رو تو نمی خوای نشون بدی؟ چیه دو ساعته پشت خودت قایمش کردی؟
نازنین: اوه اوه اصلا یادم رفت. دستشو از پشت آورد بیرون یه بسته سفید در دار توی دستش بود که روشو بوسه باران کرده بود...

ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:45 توسط مهران| |

آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم به راهت گل من
هر جا هستی و باشی گویم
خدا پشت و پناهت گل من

.
.
.
.

کجا بودی وقتی برات شکستم
 
یخ زده بود شاخه گلم تو دستم
 
کجا بودی وقتی غریبی و درد
 
داشت منه تنها رو دیوونه می کرد
 
کجا بودی وقتی کنار عکسات
 
شبها نشستم به هوای چشمات
 
کجا بودی ببینی من می سوزم
 
عین چشات سیاهه رنگ روزم
 
سرزنشهای مردم و شنیدم
 
هر چی که باورت نمی شه دیدم
 
کنایه هاشونو به جون خریدم
 
نبود ستاره ام،شبها گریه چیدم
 
کجا بودی وقتی اشکام می ریخت
 
اما قسم خورد به خاطره چشمات
 
کجا بودی وقتی پرپر شدم
 
سوختم و از غمت خاکستر شدم
 
خنده واسه همیشه از لبام رفت
 
رسیدن از مرمر رویاهام رفت
 
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:15 توسط مهران| |


Design By : Night Skin