والاترین عشق
گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
بی تو ای مونس جان با غم هجران چه کنم نخواستم هیچی نگی نخواستم درد دلتو دیگه با هیشکی نگی آخه عشقت بارونی نیست تو زندون من نمون حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد برو فردا ماله تو دیگه اینجا برنرگرد بدون من بعد من دلتو هر جا جا نذار غم با من بودن و تو من بعد یادت نیار اگه شونت تکیگامه پس چرا من تنها شدم چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم چقدر قصم خنده داره چقدر بیچاره دلم تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد برو فردا ماله تو دیگه اینجا برنرگرد بدون من بعد من دلتو هر جا جا نذار غم با من بودن و تو من بعد یادت نیار ادامه دارد...
خیابونا خیلی شلوغ بود
می شد فهمید که همه اومدن واسه روز پدر یه چیزی بخرن
خیلی دلم گرفت
من که پدر ندارم چیییییییییییییییییییییییییییییکار کنم؟

بی تو ای برگ خزان بی سرو سامان چه کنم
جمع ما نوری اگر بود ز رخسار تو بود
بی تو ای حسن جهان بابای خوبم چه کــنم
تيشه به ريشه ام زده مرکب اين رمانه
راکـــب مرگ تو بگو بی پدر مـــن چه کنـــــم
سايه بودی در اين محشر تنهاي من
بي تو اي سمبل مردان . بگو من چه کنـــم
تو که حسنت و جمالت همه با نامت بود
پدرم مونس من همدم من تو بگو من چه كنم ..............
**رفته بودم خونشون
نازنین : مهران بیا بیرون دیگه ۲ ساعته اون تو چیکار می کنی؟! حداقل اون درو باز کن من بیام تو
من : بشین ببنیم بابا ، تو که بیای تو می خوای از سر و کول من راه بری...
نازنین: خیلی پررویی... با خنده ادامه داد بیای بیرون کلت رو می کنم.
من: ا؟ چه خوب، دنبال بهونه بودم که ببشتر زیر آب باشم تو خیالت راحت تا چند ساعت دیگه هم بیرون نمی یام!
با خنده آب و بستم و ...یه خنده ملیح روی لبم نقش بست...
دوباره صدای ضربه های انگشت نازنین به در حموم من و از حال خودم کشید بیرون.
من: اومدم بابا کشتی من و دو دقیقه نمی ذاری آروم باشم شیطون؟!
حوله ای که تو حموم برام آویزون کرده بود رو پیچیدم دور کمرم و یکم تکون دادم و موهام و زدم بالا اومدم بیرون ، دیدم نازنین نشسته داره با کانالای ماهواره ور می ره.
نازنین: بیا اینجا برات شربت درست کنم!
من: دستت درد نکنه خانم گل، الان می یام بذار لباسامو تنم کنم.
رفتم تو اتاق خود نازنین و لباسامو پوشیدم که نازنین با یک لیوان شربت اومد سراغم.
یه چشمک بهش زدم و حوله رو گذاشتم روی موهام که یکم نمش و بگیرم.
نازنین اومد جلوتر دستای من و زد کنار که مثلا خودش موهامو خشک کنه بعدشم من و نشوند جلوی آینه شروع کرد به شونه کردنه موهام
من: چیه نکنه من و با دختر جونت اشتباه گرفتی؟
نازنین: بی احساس جای تشکرته؟
زبونمو در آوردم یکم براش تکون دادم.
بعد از مدتی ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه**
استریو رو روشن کردم با آهنگ زمزمه می کردم:
آه خدایم * آه خدایم
بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم ، بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
...
چشمم افتاد به آینه قدی رو به روم ، سمت چپ بدنم کاملا معلوم بود هر چی می رفتی سمت چپ تاریک و تاریک تر می شد مثل دل من چشمام به شلوارک که تا یکم بالای زانوم بود دوخته شده بود بازم یکم دست کشیدم روشو چشمامو بستم...
**من: شیطون کجایی پس؟
مگه نگفتی زود می یای؟ میام از اتاق بیروناااااا!!!
نازنین: نه نه نه نیای بیرونا ، الان خودم میام
من: یک دقیقه وقت داری که روی ماهت رو بهم نشون بدی وگرنه از کانال کولر هم شده میام بیرون!
نازنین: حیف که اونجارو نمی شه کاریش کرد وگرنه مثله در اتاق اونم قفل می کردم که یک دقیقه بشه اونجا نگهت داشت!
نشستم روی تختش و به در و دیوار اتاقش خیره شدم ، به عروسکایی که گوشه اطاقش کنار هم چیده شده بود و می گفت اون خرس سفیده که پشمالو گنده هست و شبا می گیرم توی بغلم با یاد تو می خوابم .
من : نازنین پس کجایی؟ بابا حوصلم سر رفت ، دل من کوچولو زیاد صبر نداره بیا دیگه!!!
نازنین: وااااااااای، اومدم بابا، روی نختش پشت به در نشسته بودم که صدای چرخوندن کلید تو در اتاقش رو شنیدم، سریع برگشتم روم رو سمت در کردم تا داشت درو باز می کرد سریع پریدم جلو سمت در، یه دستش رو پشتش گرفته بود و داشت با شیطنت خاص خودش نگام می کرد،
نازنین: خل و چل ترسیدم یهو اینطوری حمله می کنی سمت در، برو بشین رو تخت کارت دارم!
رفتم روی تخت نشستم ببینم دردش چیه!
من: ببینم اون دستت رو تو نمی خوای نشون بدی؟ چیه دو ساعته پشت خودت قایمش کردی؟
نازنین: اوه اوه اصلا یادم رفت. دستشو از پشت آورد بیرون یه بسته سفید در دار توی دستش بود که روشو بوسه باران کرده بود...
مانده ام چشم به راهت گل من
هر جا هستی و باشی گویم
خدا پشت و پناهت گل من
.
.
.
.
| Design By : Night Skin |


