تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

همینجور که سرم پائین بود و دستم توی جیبم بود به زمین خیره شدم بودم و تو تاریکی شب توی یک کوچه خلوت زیر بارون وزیر نسیم خنک هوای بهاری این شهر پر دغدغه راه می رفتم.
چند روزی از عید گذشته بود، همه شاد بودن همه می رقتن خونه آشناهاشون، اما بین این همه آدم خوشحال من دلم گرفته بود.
ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و کوچه ها خلوت خلوت، آخرین سیگاری که توی جیبم بود رو برداشتم و گذاشتم گوشه لبم و روشنش کردم.
قطره های آب از موهای نسبتا بلندم چکه می کرد، باران نسبتا شدید شده بود اما واسم اصلا مهم نبود.
*یاد گذشته های نه چندان دور افتادم یاد روزهای قشنگ یاد اون روزی که توی کلاس نقاشی پشتش به من بود و وقتی صداش کردم چهره نسبتا معصومش دلم رو لرزوند، یاد روزهای گذشته، روزهایی که خیلی زود سپری شدن روزی که بالاحره تونستم بهش بگم خیلی دوسش دارم، تونستم احساس قشنگ دوس داشتن و بهش بفهمونم بگم برام خیلی عزیزه! یاد روزهایی که بی خیال دنیا بودیم و دست در دست هم راه می رفتیم و از هم می گفتیم*
به خودم اومدم دیدم که چفدر دیر شده، برگشتم سمت خونه، هوا خیلی سر شده بود، فشار عصبی زیادی رو تحمل می کردم نمی دونم این باعث شده بود که سردم بشه یا اینکه کم بودن لباسای من باعث شده بود! دستم رو توی جیبم مچاله کردم و راه افتادم سمت خونه، کاش بود و از وجود هم لذت می بردیم اما افسوس که توی زندگی من هیچ چیز پایدار نیست جز غم و اندوه! باز هم خیالات من و با خودش برد:

*نازنین: مهران
من : جانم
نازنین : می دونی چقدر منتظر این روز بود که با هم جرف بزنیم؟
من: پس بگو با نقشه قبلی برنامه داشتی که من و خر کنی اره؟
نازنین: زد تو سرم با خنده گفت پررو!
دستامو از تو دستش در آوردم و گذاشتم روی شونش و به خودم فشارش دادم، هر دو توی رویا سیر می کردیم و ساکت بودیم، دیدم نازنین هم ساکته حرفی نزدم.
بعد از مدتی گفتم نازنین دیرت می شه ها، این موقع شب، از خونه می اندازنت بیرون بعد می یای سر من خراب می شی! نازنین: زد زیر خنده گفت از خداتم باشه!!
برگشتیم سمت خونشون رسیدیم داشت می رفت تو بهش گفتم خداحافظ خوشگل
گفت خداحافظ عزیزم، هنوز چند متر نرفته بودم که گفت مواظب خودت باش عزیزم!
با یه خنده جوابشو دادم و گفتم تو بیشتر!*

به خونه رسیدم رفتم توی حیات و از حیات توی پارکینگ، رفتم توی خونه شده بودم مثه موش آب کشیده یواش که کسی نفهمه رفتم توی اتاقم، خواستم برم حمام مامان من و دید و گفت مهران! تو به این بارون هم رحم نمی کنی؟ بس نیست انقدر می ری استخر؟ نمی گی من ناراحت می شم؟؟؟!
اصلا حس و حال جواب دادن و نداشتم! گقتم ببخشید و رفتم حمام! کارامو کرده بودم ولی حس اینکه بیام بیرون رو نداشتم و باز هم خاطرات من و با خودش برد*

یاد اولین روز دیدن نازنین افتاده بودم، اون روز با دوستم نیما رفته بودیم دم در موسسه زبان آقا نیما از یه دختر خانم خوشش اومده بود می خواست باهاش صحبت کنه من همینطور علاف وایساده بود و هی به مخش نق می زدم تا حاج خانم بیاد.
به نیما گقتم کشتی خودتو با این انتخابت، گفت مگه چشه؟
گفتم بگو چش نیست؟ قیافش که ضایعس، هیکلش افتضاح، صداش هم که نکره، آرایش هم که بلد نیست بکنه! انقدر آرایش می کنه که می شه مثه بزغاله!
نیما: بی احساس به جای موج مثبت دادنته؟!
من: جمعش کن بابا نیما: علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، من : آخه تو اندازه بز هم حالیت نیست!
بعد از مدتی حاج خانم تشریف فرما شدن، نیما رفت با اون دختره حرف بزنه منم با سنگای روی زمین ور می رفتم، بعد از مدتی دیدم که یه سنگ از بالا خورد بغلم، تعجب کردم بالا رو دیدم ولی هیچ خبری نبود بازم یه سنگ دیگه خورد بغلم بازم بالا رو نگاه کردم بازم خبری نبود، سرمو بالا نگه داشتم ببینم اگه دوباره سنگ انداخت ببینمش، دیدم سه تا دخترن که دست یکیشون سنگه، من و که دیدن هول کردن و رفتن تو، یه پوزخند زدم و با خودم گفتم گرر خودتو کندی ضعیفه خانم!!!!!
حرصم گرفته بود هر چی به خودم می گفتم که نرم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و راضی کنم که نرم، بالاخره رقتم طبقه سوم و دنبال کلاسی می گشتم که اون ۳تا توش بودن، رفتم دیدم که معلم بالا سرشون نیست، رفتم توی کلاس، اول دوتاشون من و دیدن تا اومدن به سومی که سنگ دستش بود بگن رفتم پشتش و بهش گفتم: بچه جون از قدرت کنترل رفتارت رو نداری توی خونتون بمون
در کمال تعجب دیدم که خیلی آروم برگشت طرفم و سرشو یکم آورد بالا اما در میانه راه برد پایین، نمی دونم چم شد یهو خیلی آروم شدم، دیگه نتونستم حرف بزنم از کلاس زدم بیرون، همینطور که از کلاس می یومدم بیرون تصویر نیمه شفاف اون دختر توی ذهنم بود چقدر این دختر زیبا بود!!! از رفتار خودم ناراحت بودم...!
ادامه دارد...
 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:41 توسط مهران| |

حیف نمی شه بمونی کنارم

من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه

این یه لحظه به یک عمر می ارزه

توی چشمام نگاه کن یه روده

این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام که با غم بسازم

من نمی خوام به اشکام بنازم

آی تو که از نگاه من بریدی

با چنگ و دندون به هوا پریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم

حیف که چشاتو بستی و ندیدی...!

تو می ری و رفتن تو رو می بینم

باز به تماشای افق می شینم

می ری و آتیش می کشی به جونم

ترانه هامو واسه کی بخونم...؟؟؟؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط مهران| |

غربت من هر چی که هست

از با تو بدن بهتره

آخر خط زندگیم

این نفسای آخره

وقتی دارم با هر نفس

از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون

از این و اون دلگیر می شم

این آخر راه دیگه

باید که تنها بمیرم

تنها تو اوح بی کسی

تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم

باید بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه

این نفسای آخرم

سکوت من نشونه

رضایتم نیست می دونی

گلایه هامو می تونی

از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه

که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم

لبامو رو هم بدوزم

در به در غزل فروش

منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکسا انگار

من خودمو دار می زنم...!

نفرین به عشق به عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشق تو

توی سرنوشت من نوشت...!

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:23 توسط مهران| |

تمام سهم من از تو همین بود

شبای بی تو سرد و تب آلود

رسیدی دیدمت اما نموندی

گمت کردم چقدر آسون چقدر زود

چقدر سخته چقدر دیره کجایی

ببین دنیام چه دلگیره کجایی

حقیقت داره تو دوری ولی خوب

خیالم با تو درگیره کجایی؟؟؟؟

همیشه یاد تو دورو و برم بود

خیالت بالش زیر سرم بود

همین که بی خبر از تو نباشم

از اول آرزوی آخرم بود

یه عمره با منه این زخم تازه

نترسونم نگو قصش درازه

نمی ترسم نمی ذارم نمی شه

نمی تونی نباشی بی اجازه!!!!!

 

فقط تا اعلام نتایج کنکور فرصت داری!!!

فقط تا اون موقع!

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:19 توسط مهران| |


Design By : Night Skin