والاترین عشق
گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
می خوام آخرین نوشتمو بنویسم و برم شاید بعد از کنکور برگردم ولی این بار واقعا می خوام از این وبلاگ دل بکنم و برم ولی نوشته های زیبای شما دوستان عزیزم رو سعی می کنم بیام بخونم از اینکه لطف می کردین و می اومدین وبلاگ من و می خوندین ازتون ممنونم راستی می خوام فقط این و به تو بگم...!!!!!!! دیشب خوابتو دیدم امروزم که...! خواب دیشبم خیلی عجیب بود! امیدوارم به واقعیت برسه می دونی که من سال به ۱۲ ماه یه خواب می بینم!!!!!!!! اینم آخرین نوشته...! شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم دوست دارم دوست دارم قد تمومه آدما قد تمومه عاشقا دل بردی و پنهون شدی دل بردی و پنهون شدی از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا؟ عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم از چشم من پنهون نشو از چشم من پنهون نشو تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو تنها نرو تنها نرو پر می کشی تا آسمون من خسته ی بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر!!!!!! دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم قد تمومه آدما قد تمومه عاشقا!!! چون سرم خیلی شلوغه امروز زودتر آپ می کنم شاید زود آپ کردم شایدم دیر شایدم قید این ۳ سال کارمو زدم و وبلاگ و حذف کردم این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟ این بار می خوام از خودم بگم از زندگیم از مشکلاتم این روزا بدجوری درگیر بابامم بابام متاسفانه مریض شده همه زندگیم شده بابام از اون طرفم درس واقعا خستم! خسته خسته خسته!!!!!! بخواب ای نازنینم عشق برای ت و!!! یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟ اشک گفت : ازدواج ـ اشک و دستمال کاغذی! تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش... دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خون درد آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگر چه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
در پی آزادی ام !
دور می گردم من از آبادی ام.
مقصدم سوی نمی دانم کجاست.
سوی دریا ، آسمان ،آتشفشان ، حتی کویر.
سوی جنگلها ،بیابانها ،کوه ،حتی خدا!
می روم .
گرچه نمی دانم کجا!
میروم.
می روم تا فکر تنهایی خویش ، تا ابد ، تا انتهای نا کجا!
کوله بارم یک بغل بی رنگی است ،یک بغل تنهایی است ،از خدایم بی خبر ، توشه ام دلتنگی است.
کوله بارم پرشده از سادگی ،از خستگی ،افسردگی ،دل بستگی !
دل بستگی از یک نگاه!
پر شده از بی تو بودن تا گناه!
من نمی دانم کجا باید روم!
هر کجایی میروم ،
من:
غرق دنیا میشوم.
میروم تا اوج تا شیطان شدن.
می گدازم از گناه.
تشنه میگردم زنور.
می خورم از میوه ی صدها گناه.
گم می شوم.
می روم تا پرتگاه ، مرز سقوط.
می روم من تا خدا ، اما چه سود.........................................!

مهربانم
دلنشینم
منم من عاشقت
آرام باش ای بهترینم
من اینجا مست مستم
مست و بی پروا
شبانگاهان منم گرمای عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نیاز تو
دو چشم دلنواز تو
خیابان را چو مستان نعره زن طی می كنم شاید تو را در حاله ای از نور من دیدم
ولی ای كاش می بودی و من نعره زن، از مستی عشق تو اینجا
باز در كنج قفس رویا نمی چیدم
من امشب وحشی ام ساقی
ز می ، از عشق، از بازی نامردان این دنیا
ز بدگویان كه می گویند در دل من هوسبازم
تازه نمیدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پی از شب بر سر دارم
آری من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل می در شراب بی حضور تو وجودم را كمین كرده
كاش امشب ساقی لبهای تو یا گرمی دستان تو در دل این مجرم عاشق كمی غوغا به پا می كرد
من اینجا كنج زندان پر عطش، پر عشق، یا دیوانه ام این را نمی دانم
فقط میدانم ای تنها حضور بی حضور
ای كه آغشته به تو دستان افكارم
در این دنیای پر رنگ و ریای بی نفس بی عشق بی پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز
تو را من دوست می دارم
هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم
این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...
بگم بدون تو چقدر تنهام
بگم بازم هواي رفتن کردي و آسمون رو بغض گرفت
بگم که کوله بارت رو که بستي تا بري
آسمون بازم بغض کرد اما اونو نشکست
چون موندنت رو باور داشت
چون نمي خواست مثل من رفتنت رو باور کنه
همين که گفتي خداحافظ
آسمون لرزيد
داد زد و اشک ريخت
انقدر اشک ريخت که زمين به التماس در اومد
مثل من که واسه موندن تو انقدر اشک ريختم که احساسم
به التماس در اومد نرو
برگرد
هنوزم دير نشده
من فراموشت نکردم
و
فراموشت هم نمي کنم
من دوست داشتم
و
دوست هم دارم
من هميشه منتظر بازگشت تو ميمونم عزيزم
اگه حتي يک ذره دلت وام تنگ شد بيا
آغوش من پذيزاي گرماي وجود توست
هيچ وقت فراموشت نميکنم!!
از روی گلت کویر دل گلشن شد
آنگه که نگاهت به نگاهم افتاد
ای کاش بدانی که چه ها بر من شد!!!
چه سخت است بودن و گویی نبودن
چه سخت است دوری من در کنارت
چه سخت است عشق در یاد تو بودن
نمی دانی چه سخت است دست کشیدن
رفتن و تنها نشستن بی تو بودن
نمیدانی چه سخت است دوری من از نگاهت
از ان چشم سیاهو ان نگاهه بی گناهت
نمیدانی چه سخت است سوختن در پیش چشمم
که دیدم سوختم در پای عشقم
نمیدانی چه تلخ است دوری تو
فقط رویا فقط خواب و خیالت
فقط گریه فقط اه تباهی
جدایی.غم.با مرگ نهانی
عزیزم زندگی سخت است دور از تو فقط با یاد تو
آینه در پیش چشمم هست تنها یاد تو
نمیدانی که این دل پر میکشد سویت
ولی راهی به قلبت نیست
نمیدانم که میدانی به جز من کسی عاشق تر از من نیست؟؟؟؟؟
| Design By : Night Skin |





