تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

هق هق گریه هامو نشنیدی و رفتی

من و تو غم و غصه ها تنها گذاشتی و رفتی

رفتی فکر نکردی که من بدون تو

بدون چشمای قشنگ و ناز تو

می میرم می میرم تنهای می شم

بدون تو من تو این دنیا گم می شم

این عشقی که می گن پس چیه؟

دوست داشتن که می گن کشکیه

حرفای تو همه دروغه

حالا شناختمت می دونم الکیه

فکر کردی بری کارم تمومه

ولی بدون بودن با تو حرومه

دیگه نمی دم به تو دستامو

دیگه نمی دم به تو نگامو

دیگه مردی تو دل این پسر

برو برو روتو کم کم ای دختر

دیگه واسه من عشقی وجود نداره

دوست داشتن دیگه واسه من معنی نداره

فکر کردی بری تنها می شم

بدون تو همرنگ غمها می شم

غمی وجود نداره، غصه تویی

غصه که هیچی دشمن تویی

دیگه به یاد تو نیست این دلم

عشق تو رفته از یادم

دیگه همه چی تموم شده بین من و تو

تموم شده داستان عشق من و تو

خداحافظ ولی این و یادت باشه

هر جا بری نفرین من پشت پاته!

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:23 توسط مهران| |

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود / و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود.
 
 
رفتم بازار سياه  براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان
 
 
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
 

ديشب نديدي كه چه محشر كردم با اشك تمام كوچه را تر كردم ديشب كه سكوت دق مرگم ميكرد وابستگي ام را به تو عبادت كردم
 
 
می پرسم: اثر کیست؟ می گوید: نمی دانم! می پرسم: این نوشته معنی اش چیست؟ می گوید: نمی دانم! می خواهم بپرسم ... نگاهش می کنم . چشمان زلالش پایین است. دلم می گیرد. دوست دارم چشمانش را بالا بیاورد تا بگویم اینها مهم نیست، تو یک چیز را خوب می دانی، خوبی و مهربانی را
 
 
قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست
داره
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 20:23 توسط مهران| |

یاد حرفات می زنه

تیشه به جونم

ولی قلبم باز می گه

بازم برات بخونم

چرا قلبمو سپردی دست طوفان

نمی دونم می تونم بی تو بمونم

می دونم دوسم نداری

تو برو با بیخیالی

بودن من و تو با هم

آخ که چه فکر محالی

به تو نفرین که نموندی

تویی که شعرامو خوندی

رفتی ساده بی تفاوت

دلو جونمو سوزوندی

تویی که قدر گل یاس

نمی دونستی از احساس

خودتو شیشه ای کردی

شیشه ای از جنس الماس

گفتی دیدار به قیامت

چی شد اون همه رفاقت

اگه من بی توی میرم

تو برو سفر سلامت

گفتی دل نکرده عادت

بی وفا یکم صداقت

بی صدا شکستم اما

این نبود رسم رفاقت

عیب نداره بذار برو

یه وقت نگی که عاشقم

می گذره این شبای تلخ

تموم میشه غصه و غم

عیب نداره اگه من عاشقم

عیب نداره اگه تو بیخیال

گفتن اینکه چقدر با منی

خسته شدم دیگه از این سوال

عیب نداره اگه نفهمیدی

خندیدی گفتی رفت سر کار

خوب می دونم دلت جای دیگس

برو برو برو دیگه تنهام بذار

برو دیگه نمی خوام ببینمت

خسته شدم برو بی من بمون

چوبشو می خوری هر جا باشی

قسم می خورم این خط و نشون...!

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:20 توسط مهران| |

خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم
به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم
بعد به خودمون می گیم:
وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده
بعد کم کم به هم دلبسته می شیم
دیگه تنهایی ممکن نیست
این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم
وای چقدر خوشبختم
نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره
کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه
ما هم کلی پز می دیم
آخ که چقدر احساس غرور می کنیم
دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم
بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم
برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم
اوضاع بر وفق مراد
نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم
من عوض می شم
تو عوض می شی
خواسته هامون تغییر می کنه
دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم
اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم
بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم
یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی کشه
وای چقدر دلتنگی درد داره
دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم
فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه
واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم
بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم
اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :
نگران نباش همه چیز درست می شه
بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:
بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای
تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم
مهم نیست چقدر خاطره داشتیم
مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم
مهم نیست واسه هم نفس بودیم
دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست
آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه
تو باید بسوزی و بسازی
چون خودت خواستی
چون جرمت عاشقی و صادقی
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم می شی
سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی
همه می گن ول کن بابا
اون نبود خوب یکی دیگه
اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست
اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم
بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم
اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم
سرد سرد می شیم
انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما به قول پناهی:
همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه
دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی
بی تاب می شی، کم می یاری
موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه
اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری
هر روز می شماری 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود
بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ
همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن
از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه
ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه
اما اینار با زره و شمشیر
مبادا که توی این جنگ زخمی بشی ، می خوای هر جور باشه برنده باشی
آخه یکی نیست بگه بچه جون مگه می خوای بری بجنگی و آدم بکشی
اما طفلکی تقصیری نداره، هر کاری می کنه که دیگه اینار زخمش نزنن
اما مگه ممکنه...
می یای زرنگ بازی دربیاری و برنده باشی اما نمی شه
اون یکی هم مثل تو شاید یه تجربه تلخ داشته
اونم انگار که اومده بجنگه و برنده بشه
حالا می مونی بین والا بلا
بعد برای اینکه از راه دیگه ای بری مثل موش می شی
می ری سراغ یه راه میون بر
میخوای از پشت حمله کنی
مهربون می شی
دائم بهش زنگ می زنی، براش هدیه می خری
الکی بهش حرفای عاشقانه می زنی
می دونی چرا اینکار رو می کنی؟
برای اینکه بهت وابسته بشه و تو دخلش رو بیاری، آره این بهترین راه ممکنه
بعد یهو چشمات رو باز می کنی
خوب نگاه می کنی و مات و مبهوت می مونی
تو خودت افتادی توی راهی که به خودت زخم زدی
اون ولت می کنه و می ره
تو می مونی و یه دنیا وابستگی و غصه
بعد دنیا پر می شه از آدمهای زخم خورده ای که هراسون دنبال کسی می گردن که بهشون زخم بزنن
دیگه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کنیم
یا شایدم دیگه صداقت رو باور نداریم
یا خودمون رو توی این آشفته بازار گم می کنیم
دنیا دنیای بدی شده
یا نه ما آدمهای بدی شدیم
نامهربونیامون واسه چی
چرا هیچکسی با خودش و دنیای خودش رو راست نیست
بیا یه کاری واسه همدیگه بکنیم
بیا یه کاری واسه خودمون بکنیم
آره این یکی بهتره
هر کسی یه فکری به حال خودش کنه
تا دنیامون بهتره بشه
خوش رنگ تره و زنده تر بشه
بعد یه روزی ببینیم که هیچ کس با کسی جنگ نداره
دیگه کسی به خاطر کسی غصه نداره
یعنی می شه؟

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:39 توسط مهران| |

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
بخدا دوستت دارم اماNo

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:47 توسط مهران| |

با گریه نوشتم...!

کاش از اول می دونستم

واسه من موندی نیستی

یادته موقع رفتن

از ته دل می گریستی؟

دل تو پر از فریبه

واسه تو از جونم گذشتم

حرمتارو شکستی رفتی

هتوزم غریبه نیستی

کاش از اول می دونستم

که تو هم تنهام می ذاری

تو بودی بود و نبودم

اما نه دوسم نداری

..............................................................

یادته زدی رو قرآن

که نشیم از هم جدا

حالا تو رفتی و من

تنها شدم با غصه ها

زدی شکستی قبلمو

حالا می خوای بری کجا؟

خجالتم خوب چیزیه

خوبه بترسی از خدا...!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:54 توسط مهران| |

آرامم !

هم جنس ِ نگاهت ٬

هم رنگ ِ دستهایت !

گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...

مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و

آغوشت خیال ...

دستهایت اینجاست !

نگاهت ٬

صدایت

خنده ات !

دیگر چه میخواهم ؟

هیچ !!

دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !

نگاهت را در نگاهم ٬

و خیالت را در خیالم ...  و من ٬

آرامم !

آرامتر از همیشه

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:23 توسط مهران| |

یك حادثه فاصله است از من تا تو

بر روی دلم نوشته كه تنها تو

پایان خوشی ندارد این قصه ی من

لا حول ولا قوه" الا با تو"

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:22 توسط مهران| |

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

بری و از من جدا شی اگه  باشی و نباشی

نه فقط عاشقت هستم

مرهمی رو قلب خستم

این تویی که میپرستم

سرسپرده تو هستم

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:16 توسط مهران| |

هنوز هم فراموشت نکرده ام       

بااین که فراموش شده ام

هنوز هم صدایت را می شنوم

با این که صدایم نکرده ای

هنوز هم همه جا می بینمت

با این که به دیدنم نیامده ای

هنوز هم  با عشق تو پا بر جام

با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت

با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

با این که چشم به چشم  دیگری دوخته ای

هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام

با این که از همه ادما بریده ای

هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم

با این که شنیده ام خودت را باخته ای

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد

با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است

هنوز هم از امید حرف میزنم

با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای

هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست

با این همه میدانم

من هنوز به تو ایمان دارم و تو..........

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:9 توسط مهران| |

 رفتــــــه ام زیــــاد تو از این دیــــار هم       آزرده از ســــکــوت تـــــــو از روزگــــار هم

جــامـــانده یک نگاه غریبـــانه پیـــش تـــــو     شب از کــــنار تــو پـر زد گـــرد و غـبـــار هم

نازک تر از وجود تو شبهای بـی کسی است     نا خوش تر از خیال تو دل بود این انتــظار هم

با روی ســرخ تو ایــــن دیدگــــان سـرد من      در بین عاشقان تو گـم شــــــد بی اعـــتبار هم

در دســـــت تو ســـــبدی گــــل اما بـرای من     چشمان بی فروغ تو بــود و رخ در حصار هم

رفتـــــم زیاد تو بیـــــرون اما چــــه فـــــایده      هر شـــب به یــاد تو هســـــتم بی اخــــتیار هم

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:2 توسط مهران| |

دیشب که با من سخن می گفتی، ناگاه از تو رنجیده خاطر شدم
و آنگاه آزرده ، بی آنکه دیگر سخنی با تو بگویم،
به کنجی رفتم و نگاه خیسم را از تو پنهان کردم
به تنهای ام پناه بردم، تا بار دیگر بی پناهی را تجربه کنم
در درون خود بشکنم و بار دیگر رنج هایم را با خودم قسمت کنم
تو اما سرت را پایین انداخته بودی
ولی نگاهم و سنگینی آن را احساس کردی
به من نگاه کردی
احساس کردم نا گهان چیزی در وجودت فرو ریخت
و تو باز هم نگاه کردی
نگاه اشک آلودم به مانند نسیمی
احساساتت را به تلاطم در آورد،
و تو را در دریای غم غوطه ور کرد.
به طرفم آمدی،
و دستام را با دستان مهربانت
که بارها و بارها، با آن باران عشق و محبت نثارم کرده بودی گرفتی
لبخند تلخی که بر لبانم نشسته بود
وجودت را لرزاند
چرا که نشان از غرور شکسته ام داشت!
و تو بی طاقت گریستی
ناگاه دستهایت را به سوی لبهایت بردی
آه چه بی موقع از خواب برخاستم!

چه خوب می بود اگر تمام رویاها و خواب های خوب به حقیقت می پیوست
به راستی که چه خوب بود...!

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:20 توسط مهران| |

دلو از دنیا بریدم

این همه سختی کشیدم

اما از دست تو ای وای

ببین به کجا رسیدم

یه روزی یه روزگاری

همه عشق من این بود

بشم همون که تو می خوای

فرصتم ندادی ای وای

یه روز می شه تنها بمونی

اون وقته قدرمو بدونی

اما اون روز خیلی دیره

کاش می شد این و بدونی

زندونی هیشکی نمی تونه

مثله من عاشقت بمونه

آخه تنهایی خیلی سخته

این و دلت نمی دونه

دیگه نمی خوام من دستاتو

دیگه نمی خوام اشکاتو

دیگه از قلبم تو رفتی

تو رفتی عزیزم

دیگه نمی خوام عاشق باشم

دیگه نمی خوام صادق باشم

دیگه از تو قلبم تو رفتی

تو رفتی عزیزم ای وای

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط مهران| |

تنها در میان تن ها
چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی
انتظار
پیوستن به تو
چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریت را
بر سر در خانه نوشته اند
و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسیارست دورویی ها
فراموش کردن ها
و گسستن ها
و من در این همهمه
چه صادقانه مانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیق اند
من هنوز با آنان
چه دوستانه مانده ام
خاستگاه من کجاست؟
که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن راه
چه عاجزانه مانده ام
تنها در میان تن ها
چه عاشقانه مانده ام...
خلا لحظه های این روزهایم  را هیچ کس و هیچ چیزی نمی تواند پر کند

هیچ چیزی مگر...

شاید یه اتفاق ساده
دنبال یه اتفاقم در دنیای کوچکی که تو را به من نمی رساند...


 



 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 20:13 توسط مهران| |


Design By : Night Skin