والاترین عشق
گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
بی اختیار همه وجودم و می گیری!!!!!!!!! همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود؟ یادت هست؟ كاش وقتي زندگي فرصت دهد كاش مثل پونه ها پر پر شويم كاش با چشمانمان عهدي كنيم تنهای تنهای تنها هرگز از یادم نمیره واسه هر کسی که می گم قصشو ، اتیش می گیره دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت ولی باز خندید شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و خون داد زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد غما اون شب شیشه های خونرو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن تو چرا از اینجا رفتی تو که مثله قصه هایی گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی شب رفتنت نوشتی شدی قوربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر شب تلخ رفتن تو گلدامون اشکی بودن قحطی سفیدیا بود همه انگار مشکی بودن شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست شب رقفتن تو یاس ها دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اونکه واسم همه چی بود آره تنها یادگارت سر نوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی یک می گفت که غریبی یکی می گفت بی وفایی شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشناها برا زخم وا شدم مرحم آوردن شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام انگار واسه همیشه وایساد شب رفتن تو غربت جای اونجا اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختمو دزدید شب رفتن تو دیدم یکی از قناریا مرد فرداشم با دست قسمت اون یکیشم با خودش برد شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من پس با من چه فرقی داشتن شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو غنچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب تاخچه شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمان روشن نمی شه واسه ی کسی چراغت شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر برو تا همه بدونن سفرم انقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیشکی شاعری بلد نیست... به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگر که هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش... اگر بیای همون جوری که بودی کم می یارن حسودا از حسودی صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بی خوده اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاج به نور خورشید
افسوس !
افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد
....
¤¤¤¤
اي کاش
مي دانستي
که من
اين بي کس
اين تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم
....
¤¤¤¤
کودکی مان را
شب ها و روزهایی را که گم شده بودند
دل هایی که پرپر می زد
برای فریاد گنجشکک ها
یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند
- و من فکر می کردم که دعوایشان شده
و تو گفتی:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»
و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم
- زرد ، قرمز ،نارنجی -
که باهم عشقبازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند
و سپس...
هیچ کس نبود
زمستان که شد
نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم
تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم
تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد
در دست سردت
...
یادت هست؟
برایت آشفتم
غریبانه گفتم:
« همیشه با من باش!»
چه زود
روزها رفت
حالا...
برایت می نویسم
از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی
از آن که بودم و تو نبودی
حالا...
حالا...
از دست رفتم...
حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم
که هر شب تازه می کنمش:
« کودکی»
...
اگر چه دلم برایت تنگ شد
- و برای معصومیتی که از دست رفت -
اما هنوز جای خالی تو هست
و هنوز هست دلی که بی تابی کند...
ماه من!
برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت...
گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي آسمان باراني ست
از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد
كاش وقتي چشم هايي ابريند
به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان
كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم كنيم
وقتي از اينجا به دريا مي رويم
جاي بازي با صداي موج ها
درد هاي آبيش را بشنويم
كاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست
قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم هاي خفته را رنگي زنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق
رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش
يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر
مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان
شوق ها را ارغواني تر كنيم
كاش اشكي قلب مان را بشكند
با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امين هم از آنجا بگذرد
حرفهاي قلبمان را بشنود
او میرود ، بی آنکه نگاهمان یکدیگر را جستجو کند
او میرود ؛ من در افکار خویش و او سرگرم کار خود
تلاشش به تکه نانی بدل میشود که شب با بی تفاوتی در دهانم خورد می شوند
شب می آید و او هم
او خسته از کار خود
و من خسته از افکار خود
سلامی سرد و از روی عادت
بی آنکه نگاهمان یکدیگر را احساس کند
من در او چیزی میجویم
چیزی را که شاید او هم در من بجوید
سفره گسترده لقمه در دست
اما سرد سرد ...
انتظار کلامی گرم و مهربان
اما او نان گرم نشانم میدهد
و باز سرد سرد ...
اما نمی یابم
او نمیداند
و نمیفهمد
و نمیبیند
و نمیشنود
و نمیپوید
و باز سرد سرد ...
بسترم گرم از رویاهای شیرین و محال
نگاهش سرد است
دستانش سرد است
کلامش سرد است
چرا که همه گرمی وجودش
در همان تکه نان جا مانده است
و من تکه نان را فرو بردم و
دیگر هیچ نیست
و باز سرد است
سرد سرد ...![]()
از او که نمیبیند ؟
از من که دستان نوازشگرش را دل دل میکنم؟
از او که نمیشنود؟
از من که گرمی کلامش را شاد میشوم؟
از او که نمیفهمد؟
و در بستر خویش
اشک یاریم می کند
برای همه تلاشهایی که کردم
در او جستجو کردم
و دریافتم که همه معنای او
در همان تکه نانیست که
گرم فرو بردم
در یک روز سرد زمستانی
اینجا همیشه زمستان نخواهد ماند ....
| Design By : Night Skin |





