تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:13 توسط مهران| |

¤¤¤¤
Upgrade your email with 1000's of
 emoticon iconsافسوس
   !
افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد
....
¤¤¤¤
اي کاش

مي دانستي
که من
اين بي کس
اين تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم
ای کاش
....
¤¤¤¤
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:19 توسط مهران| |

همیشه وقتی این شعر به یادم میاد

بی اختیار همه وجودم و می گیری!!!!!!!!!

همه ی زندگی من

اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من

یکی دیگه لایقت بود؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:55 توسط مهران| |

یادت هست؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons   
کودکی مان را
شب ها و روزهایی را که گم شده بودند
دل هایی که پرپر می زد
برای فریاد گنجشکک ها
یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند
- و من فکر می کردم که دعوایشان شده
و تو گفتی
:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»

...
و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم

-
زرد ، قرمز ،نارنجی -
که باهم عشقبازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند
و سپس...
هیچ کس نبود
زمستان که شد
نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم
تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم
تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد
در دست سردت
...
یادت هست؟
برایت آشفتم
غریبانه گفتم
:
« همیشه با من باش!»
چه زود

روزها رفت
حالا...
برایت می نویسم
از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی
از آن که بودم و تو نبودی
حالا...
که رنگ نگاهت ، از یادم رفت
حالا...
 که پژمردم...
از دست دادم...
از دست رفتم...
حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم
که هر شب تازه می کنمش
:
« کودکی»
...
اگر چه دلم برایت تنگ شد

- و برای معصومیتی که از دست رفت -
اما هنوز جای خالی تو هست

و هنوز هست دلی که بی تابی کند...
برای نگاهت
ماه من!
برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت...
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:2 توسط مهران| |

كاش وقتي زندگي فرصت دهد
 
گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي آسمان باراني ست
از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد

Image hosting by TinyPic

كاش مثل پونه ها پر پر شويم
كاش وقتي چشم هايي ابريند
 
به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان
كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
 كاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم كنيم

Image hosting by TinyPic

كاش با چشمانمان عهدي كنيم
وقتي از اينجا به دريا مي رويم
 جاي بازي با صداي موج ها
درد هاي آبيش را بشنويم
كاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست
قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم هاي خفته را رنگي زنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق
رد پاي خويش را پيدا كنيم
 كاش با الهام از وجدان خويش
يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر
مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان
شوق ها را ارغواني تر كنيم
كاش اشكي قلب مان را بشكند
با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم
 
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امين هم از آنجا بگذرد
 
حرفهاي قلبمان را بشنود

تنهای تنهای تنها

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:47 توسط مهران| |

شب رفتنت عزیزم

هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که می گم

قصشو ، اتیش می گیره

دل من یه دریا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت

غصه داشت ولی باز خندید

شب رفتنت یه ماهی

توی خشکی رفت و خون داد

زلزله خیلی دلارو

اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب

شیشه های خونرو زدن شکستن

پا به پام عکسای نازت

اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی

تو که مثله قصه هایی

گلم از چه چیزی باشه

نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی

شدی قوربونی تقدیر

نقره اشکای من شد

دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو

گلدامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بود

همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی

گفتی دیگه چاره ای نیست

دیدم اون بالاها انگار

عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رقفتن تو یاس ها

دلمو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن

تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو

از سر چشمام بر نمی داشت

من تا می خواستم ببارم

هر کسی می دید نمی ذاشت

شب رفتن تو

رفتم سراغ تنها نوارت

اونکه واسم همه چی بود

آره تنها یادگارت

 سر نوشت ما یه میدون

زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن

حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یک می گفت که غریبی یکی می گفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا

واسه گریه کم آوردن

آشناها برا زخم وا شدم

مرحم آوردن

شب رفتن تو تسبیح

از دست گلدونا افتاد

قلب آرزوهام انگار

واسه همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت

جای اونجا اینجا پیچید

دل تو بدون منظور

رفت و خوشبختمو دزدید

شب رفتن تو دیدم

یکی از قناریا مرد

فرداشم با دست قسمت

اون یکیشم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات

راس راسی چه برقی داشتن

این همه آدم چرا من

پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم

همه اشکامو تو غنچه

قولتو آروم گذاشتم

پیش قرآن لب تاخچه

شب رفتنت دلم رفت

پیش چشمایی که خیسن

پیش شاعرا که دائم

از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم

تا که غم نیاد سراغت

هیچ زمان روشن نمی شه

واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم

خیلیه غمای شاعر

روی شیشمون نوشتم

می شینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن

سفرم انقدا بد نیست

واسه گفتن از تو اما

هیشکی شاعری بلد نیست...

 

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:58 توسط مهران| |

رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر که هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش...

اگر بیای همون جوری که بودی

کم می یارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

 

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:30 توسط مهران| |

تا حالا چند بار خداحافظی کردم ولی باز برگشتم! چون می خواستم که انقدر بنویسم تا قدیمی ترین نویسنده این سایت باشم! ولی این رویا هیچ وقت محقق نخواهد شد ! آخرین نوشته من رو بخونید امیدوارم خوشتون بیاد! فقط واسه دلم نوشتم!
 
اینجا سرد سرد است ...
صبح است و من در بستر گرم خویش آرام گرفته ام
او میرود ، بی آنکه نگاهمان یکدیگر را جستجو کند
او میرود ؛ من در افکار خویش و او سرگرم کار خود
تلاشش به تکه نانی بدل میشود که شب با بی تفاوتی در دهانم خورد می شوند
شب می آید و او هم
او خسته از کار خود
و من خسته از افکار خود
سلامی سرد و از روی عادت
بی آنکه نگاهمان یکدیگر را احساس کند
من در او چیزی میجویم
چیزی را که شاید او هم در من بجوید
سفره گسترده لقمه در دست
اما سرد سرد ...
اینجا همیشه سرد است
و من باز انتظار میکشم....
انتظار کلامی گرم و مهربان
اما او نان گرم نشانم میدهد
و باز سرد سرد ...
اینجا همیشه سرد است
در او چیزی را میجویم
اما نمی یابم
او نمیداند
و نمیفهمد
و نمیبیند
و نمیشنود
و نمیپوید
و باز سرد سرد ...
اینجا همیشه سرد است
هوا سرد است و بسترم گرم
بسترم گرم از رویاهای شیرین و محال
نگاهش سرد است
دستانش سرد است
کلامش سرد است
چرا که همه گرمی وجودش
در همان تکه نان جا مانده است
و من تکه نان را فرو بردم و
دیگر هیچ نیست
و باز سرد است
سرد سرد ...
اینجا همیشه سرد است
گناه از کیست؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
از من که میجویم؟
از او که نمیبیند ؟
 از من که دستان نوازشگرش را دل دل میکنم؟
از او که نمیشنود؟
از من که گرمی کلامش را شاد میشوم؟
از او که نمیفهمد؟
و در بستر خویش
اشک یاریم می کند
برای همه تلاشهایی که کردم
 در او جستجو کردم
و دریافتم که همه معنای او
در همان تکه نانیست که
گرم فرو بردم
در یک روز سرد زمستانی
اینجا همیشه زمستان نخواهد ماند
....
 
 
 
 
 مهرانUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:19 توسط مهران| |


Design By : Night Skin