والاترین عشق
گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
باز می لرزد دلم ، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم.
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
و آبرویم را نریزی ، دل!
ـ ای نخورده مست ـ
باورم نمی شودکه تمام خاطره های خوبم سوختند
باورم نمی شود که لحظه های شیرینم همگی در گوشه ی تاریخچه ی خاطرات
خاک می خورند
باورم نمی شود
این تو بودی که اینچنین می گریستی؟؟
تو؟؟؟؟ چه طور بالاخره آن غرور لعنتی را فراموش کردی
و من بدن یخ زده ام را در آغوش پر مهر تو گرم می کردم
و می گریستیم
اینبار با هم
سال ها و ماه ها و روزها من برایت اشک ریختم و اینبار تو نیز...
باورم نمی شود
اگر می دانستم پایان آن خنده ها
آن شادی ها
لحظه ها
و حتی گریه هایی که شیرین بودند قرار است اینطور باشد
آن هارا نگه می داشتم
چه سخت است که ابرهای سیاه در آسمان زندگی ات
جا خوش کنند و در شب ها و روزها ببارند
اه پس این آفتاب لعنتی کجاست؟!؟!
و ناگهان کلاغ سیاه می گوید
"او رفته است ، خیلی وقت است"
و باز هم ابر های لعنتی می بارند
آری او رفت
او رفت و حتی من و باد و باران و ابر هم نتوانستیم او را نگه داریم
باورم نمی شود
و من می گریم
دیگر از ستارگان و ماه هم خجالت نمی کشم!
و تو گریستی
تو می دانستی که با هر قطره اشک زخم قلبم توسط تبری بی رحم
عمیق تر می شود
چگونه باور کنم؟
نه ، باورم نمی شود که دیگر فرصت نگاه کردن در چشمانت را نخواهم داشت
و هر بار پرسیدم "کی؟"
تو گفتی "نمی دانم"
اما من می دانم
در فرداهای نزدیک تو هم می روی..
نه ، باورم نمی شود
با ورم نمی شود
که آن بازی های کودکانه
حرف های صادقانه
شوخی های زیرکانه
و تمام آن نغمه های عاشقانه بر باد خواهند رفت
و روزی فرا خواهد رسید که من از فریاد درد تنهایی تهی خواهم شد
نه،باورم نمی شود
چه رویاهای شیرینی داشتم
یعنی نفر بعدی تو هستی؟؟؟
باورم نمی شود که خدا اینچنین مجازاتم کند
و من در آغوشت گریستم
مگر من چه کرده ام خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باورم نمی شود !
باورم نمی شودکه تمام خاطره های خوبم سوختند و خاکسترشان
روزی مرا کور خواهد کرد
و هنوزهم باورم نمی شود
می گویم : بود و نبودت یکی است جای خالیش اما احساس می شود آن لحظه که نیست
می گویم : دست از سرم بردار دستانم می لرزد اما وقتی می نشیند میان دستهایش هیچ نمی گویم 
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
| Design By : Night Skin |


