تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و  سنگ صبور 
روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:22 توسط مهران| |

من اينبار از هر بار ديگري به تو دقيق تر نگريستم
.
من اينبار ديدم تو را كه در قلب من آواز دوستي و محبت را سر داده بودي
.
من تو را در فراسوي قلب خود ديدم
.
من يكباره خود را ديدم كه فقط تو را به آغوش كشيده بودم.
.
من يكباره ديگر تو را حس كردم
.
و اينبار از صميم قلب خواستمت
.
من تو را براي نثار كردن احساساتم خواستم
.
من براي به آغوش كشيدنت لحظه ها را خواهم كشت
.
اي مهربان من
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:22 توسط مهران| |

سلام

می دونم که ازم خیلی دلگیر و ناراحتی، با رفتار ها و کارهایی که من کردم قصد جدایی از من و داری

می خوای که بری و من و تنها بذاری، حتی اگه بهت بگم برو می ری و دیگه پشت سرت و نگاه نمی کنی

می دونم از دستم خیلی خسته شدی! بارها قول دادم که عوض شم ولی باز کاری کردم که ازم نا امید شدی ولی خودت بگو من چیکار کنم؟

کمکم کن تا همونی بشم که می خوای!!

من و ببخش...!

من و ببخش اگر که از نگاهت ساده رد شدم

من و ببخش عزیز دل اگه دوباره بد شدم

خوب می دونم نمیشه از یادت بره تنهاییات

خوب می دونم که فاصله پر شده بین لحظه هات...!

 

سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند

التماسی سرد وجودم را آتش می افکند

به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم

چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود

عجب!

خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد

شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم

و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم

همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم

تنها به جرم محبت؟؟!!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:59 توسط مهران| |

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:22 توسط مهران| |

اینک برایم اشک بریز - اینک زمان برای جسارت تنگ است - شانه هایت را لمس نکرده بودند و نهایت تمام حرف هایمان شد ... افسوس - چقدر غریبه شده ایم - اینک فقط من و تو هستیم - تنهای تنهای تنها

شعر زیر تقدیم به تمام کسانی که آزادند
آزاد از هر قید و بند و عشقی


خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

******

مرگ من نزدیک است
باور کن
لحظه ی سخت نبودن
بسیار
نزدیک است
باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر
هیچ کس
شعر زیبای زمان را
نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری
مشت ها بود نشان خروار
و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت
عینکی تا ابدیت
تا عقل
و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع
که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من
سپیدار بلندی بودم
سایه ام
برگ و تمام هستی ام
مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او
باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم
چند تکه که به دیده زشت است
ارزان است
در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم
مدیونم
و زمانی که جهان در گرو مشت من است
می خندم
و بلند خواهم گفت
این فقط
ذره ای از
شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من
سپیدار بلندی بودم ...
حال تنها شعله و آتش و دردم
همین

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:44 توسط مهران| |

اتماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را
ز ناچاريست گر همصحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی.

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:30 توسط مهران| |

 این دیدارشاید آخرین دیدارما باشد
آخرین درود و آخرین بدرود
آخرین نگاه و آخرین لبخند
وما مجبوریم به این جدایی مقتدرتن دردهیم
تلخی این وداع ناگزیررا شاید دیگرهیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند
شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما برهم نزند
شاید هیچ وقت فرصت نکنی که برای سلام کردن به من پیشدستی کنی
شاید دیگرفرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم
اصلا شاید همین فردا
یا یکی ازهمین فرداهای نارنجی که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته ای که شروعش" انالله و اناالیه راجعون" است
برروی دیوارسیمانی کوچه تان ببینی..
اما، توصبورباش، خم به ابرو نیاور
ما ،همه درنبرد با تقدیربازنده ایم
راستش...مردن، اتفاق تازه ای نیست
و زندگی هم
دیگر نمی تواند، آش دهن سوزی باشد!!!!
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:41 توسط مهران| |

تو با اون نگاه گرمت ، توی قلب من نشستی ، تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی ، تو یعنی اوج یه رویا ، بی نیاز از همه اما من واست غرق نیازم ، لبریز از عشق و تمنا ، وقتی قهر می کنی قلبم می کنه پا در میونی ، قهر و آشتیات قشنکه تو که از ما بهترونی ، می گی تنها تو به چشمم تو فقط این جوری هستی ، تو می گی دید من اینه ، خب خودت بگو کی هستی ؟ نگو یه ادم ساده ، واسه من فرشته ای تو مثه واژه های نابی توی هر نوشته ای تو ، نه سیاهی ، نه سفیدی تو خود رنگین کمونی ، تو هوایی ، نفسی تو ، می میرم اگه نمونی تو مثه معجزه هستی واسه من از همه سرتر ، تو به من بخشیدی خوبم با نگات یه حس برتر ، تو نگات عاشقونس ، خیلی خیلی مهربونی تو بتی من بت پرستم ، با توام ابرو کمونی ، تو یه غصه قشنگی واسه چشمام لالایی همه خوبیارو داری ، ولی حیف

(( تو بی وفائی ))


****************

حسرت

کاشکی اون لحظه آخر ، اشکامو تو دیده بودی که شاید دلت می سوختو حالا تو نرفته بودی ، حالا بی تو پردردم ، پرتردیدمو وحشت ، بی تو بودن خیلی تلخه مثه مرگه توی غربت ، همه شبهای بی تو ، اشک حسرت تو چشامه ، من که باورم نمی شه ، شایدم خوابی باهامه ! می دونم برنمی گردی می دونم دوستم نداری ، تو همیشه دوری از من من خزونم تو بهاری ، کاشکی هر لحظه که نیستی ببینی چقدر ضعیفم که شاید دلت بسوزه واسه این قلب نحیفم ، بی تو بودن مثل مرگه مثل مردن توی خوابه ، عزیزم تنهایی سخته مثل عشق بی جوابه اما تو رفتی و حالا دیگه هیچکی رو ندارم ، مثل ابرای بهاری شب و روز دارم می بارم ، می دونم عشقت بزرگه حتی از سرم زیاده ، می دونم دلم کوچیکه طاقت درد و نداره ، اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره ، رفتی اما تا همیشه دل بهونتو می گیره ، بی وفائی اما قلبم همیشه واست میمیره .

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:36 توسط مهران| |

در ستایش موهایت

می بویم گیسوانت را 
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.                                      مستور
 
در ستايش دست‌هايت
                       وقتي كه دل دست‌هايم
                       تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت
                       آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد
                       تا با ترکیبی از كسوف و گرما
 
 
 
                                                      در ستايش چشم‌هايت
                                                     دست خودشان نیست
                                                     وقتی از فرط معصومیت
                                                     با تابشی از جنس عشق  
                                                     روح‌های ولگرد بعدازظهر را
                                                     بر نیمکتی سنگی
                                                     کشتار می‌کنند،
                                                     چشم‌هایت.
 
 
                                                    
به خدا دوستت دارم همه زندگی!
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:32 توسط مهران| |

آن طرف تر از خودم

نشسته ام
روی پله تنهایی
زل زده به تاریکی پنجره
چه کسی بیرون است؟
هیچ کس
نه کلاغی نه "بوف کور"ی
من از این پنجره های لعنتی دلگیرم
روی پله تنهایی در انتظارچه کسی خشکم زده؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
قصه از این قرار است...
 
من و تو...
 
در گرداب بی رحم زندگی...
 
به دنبال فرشته میگشتیم.
 
در حقیقت ....
 
ما هر کدام...
 
دیگری را...
 
کشتیم.Upgrade your email
with 1000's of emoticon icons
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:24 توسط مهران| |


Design By : Night Skin