تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

دیگر می خواستم هیچ چیز ننویسم ولی اتفاقاتی که واسم می افته خیلی تلخ هستن ، کسی رو ندارم که باهاش درد و دل کنم!

وقتی بهترین کس آدم بهت بگه که دیگه همدیگرو نبینیم تو چیکار می کنی؟

فکر می کنی من الا چه حسی دارم؟

از زندگی خستم، دلم خیلی گرفته از این زندگی لعنتی خستم

تنها تویی که می تونی کمکم کنی

مرگ خواهش می کنم زود تر بیا

خیلی خستم...

پسر همیشه غمگین...!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:45 توسط مهران| |

خدایا این حق من نبود به خدا نبود

آخه چرا واسه من باید این طوری بشه؟ این همه آدم چرا من؟

به خدا نمی خواستم این طوری بشه به خدا شرمندتم! حتی فکرشم می کنم که تو اون حرفارو شنیدی دیوونه می شم! هر کاری هم بکنم نمی تونم اونارو جبران کنم

تورو خدا من و ببخش...!

این پایان وبلاگ منه! به احتمال زیاد هم پایان بدبختی من!

یادته بهت گفتم اگه نباشی می میرم؟ حالا که می خوای ترکم کنی دیگه نمی تونم

به خدا نمی تونم! امیدوارم بعد از من زندگی به کامت باشه! امیدوارم تا بعد از من این رو نخونی این رو از خدا می خوام

با کی قسمت کنم این سکوت سرد و

با کی قسمت کنم این دنیای درد و ؟

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:59 توسط مهران|

 
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم.
 
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:0 توسط مهران| |

از دست تو نیست

دل من از گریه پر

مثل تو طاقت نداره

واسه تو هر دم می باره

دیگه اشکای من

طاقت موندن ندارن

نباشی بی تو باز می میرن می ریزین

بی تو هر دم می بارن

تو تموم دنیامی

نو تموم حرفامی

تو همه لحظه

گرم عاشق بودنی

یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون

داره دلمو می بره بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمای تو تو آسمون

داره پر پر می زنه دلم واسه دیدن اون

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:36 توسط مهران| |

شب انگار باز دوباره

دل گرفته خواب نداره

بی تو انگار این دل من

هوس پرواز نداره

خنده کن خنده عشقت

توی رگهام عشق میاره

صدای دلبر قصه

من و پرواز در میاره

تو خیالم نازنینم

واسه تو ستاره چیدم

توی دفتر خاطراتم

از تو من یه ماه کشیدم

 

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:33 توسط مهران| |

اگر دست تو می آمد، دگر دستم نمی لرزید

                              تو بودی و دگر قلبم از این غربت نمی ترسید

دگر دنیا برای من چو زندانی نمی شد تنگ

                              برایم آسمان دیگر نمی شد تا ابد از سنگ

چراغ چشم تو بود و شبم چون روز نورانی

                              رها می شد دلم عمری از این سر در گریبانی

تو آغوشت برای من بهشتی بود در این دنیا

                              کنار تو سفر می کرد دلم تا نقطه رویا

اگر می آمدی قلبم، نمی مرد لحظه ای صد بار

                              نمی بارید چشمانم همیشه پشت این دیوار

هوای چشم من دیگر نمی شد سخت بارانی

                              دگر قلبم در این خانه نمی شد بند و زندانی

به من هم بال می دادی برای رفتن و پرواز

                              کنار تو شروع  می شد دوباره لحظه آغاز

هوای خوب می آمد به دشت قلب بیمارم

                              دگر رویا نبود این بار که می آیی به دیدارم

اگر می آمدی دیگر، در این خانه خزان می مرد

                              بهار می آمد و عشقت مرا تا آسمان می برد...!

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:19 توسط مهران| |

بارونه قشنگ ابرا

تورو یاد من میاره

مثل اشک هایی که آروم

از دوتا چشام می باره

با صدای رعد و برقش

یاد خنده هات می افتم

یاد خنده های نازت

یاد حرفایی که گفتم

یاد چشمای تو بودم

وقتی برق اون درخشید

یاد برق چشم نازت

که دلم براش می لرزید

تو مثل طراوت گل

تو یه شبنم روی برگی

تو مثل شوق دویدن

زیر بارون تگرگی

تو مثل خواستن بارون

توی شبهای بهاری

تو مثل لالایی بارون

روی یک سقف قطاری

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:12 توسط مهران| |


Design By : Night Skin