تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

گر به سراغ من می ایی نرم و اهسته بیا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
 
************************
برای دیدن دوبارهات به تک درخت عشقمان دخیل بستم و به انتظارت نشستم برای دیدن دوبارهات تمام جاده های بی انتها را پیمودم انچنانکه جاده از من گریخت ناگهان از قلبم صدای تو طنین انداز شد که می گفت من این جا هستم تو در انجا به دنبال چه می گردی


************************
دختر: مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی
پسر:بهت قول میدم
دختر :حتی با اینکه چشام نمی تونن ببینن
پسر :اره راستی اگه یه روز چشات خوب بشه بازم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:شک نکن
به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادی به چشمان او پیدا شده عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر امد و دختر در کمال ناباوری دید که پسر نابینا بود
پسر: حالا باز هم حاظری با من ازدواج کنی؟
دختر:نه
پسر:اشکالی ندارد
پسر قبل اینکه برود خداحافظی کرد و گفت:اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی
دختر گفت:نگران نباش
پسر گفت:چرا جای نگرانی دارد درسته حالا دو تا چشم عاریتی داری ولی مسئله اینه که معلوم شد تو با ان چشمها فقط نگاه می کنی نمی بینی


************************
نیمه شب صدای بغضی خسته خوابم را شکست دیوانه ای تنهاییش را می گریست و دلهره هایش را در گوش پنجره زمزمه می کرد و رنگ تلخ گلایه هایش میان تاریکی سکوت محو می شد روزی که به جرم عاشقی به غروب دلتنگی تبعیدش کردند باران می بارید میان نفسهای باران اخرین خاطره بودنش را فریاد کرد ولی ادمکها پنجره ها را بسته بودند و صدای ناله هایش را نشنیدند بی رحمانه به اشکهایش خندیدند و او را که کوله باری از غم به دوشش می کشید دیوانه خواندند


************************

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:6 توسط مهران| |

می دانم دیر کرده ام.می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند.
می دانم بنفشه های پارسال دیگر برنمی گردند و عقربه های ساعت حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند
پاره های روحم روی دفترم است.هر چه دستم را دراز می کنم نمی توانم ستاره ای بچینم
هر چه جست و جو می کنم نمی توانم تو را لمس کنم
باور کن دل من اتفاقی نیست.می توان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است پرسید
می توان از همه ی رهگذرانی که در پیاده روهای دلتنگی زیر باران مانده اند پرسید
یا نه! از اولین پرنده ای که فردا بیدار می شود پرسید
خدایا مرا دریاب! همه ی امیدم به توست...نا امیدم مکن
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 13:12 توسط مهران| |


Design By : Night Skin