تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

سلام! مجبورم کردی که .....

برای تو خندیدم ، برای تو گریه کردم برای تو زندگی کردم و برای تو مردم !

باز هم خواستی که مرا قانع کنی که من را دوست داری ولی خوب من هم قانع نشدم

تا اینکه به من محترمانه گفتی که برو خواهش می کنم که برو!

من با نا امیدی تمام از پیش تو رفتم !

آه همیشه در ذهنم هستی و خواهی بود !

اشک مرا در آوردی ولی امیدوارم که کسی اشک تو را در نیاورد ای عشق دیرینه

باز هم برایت خواهم نوشت !

به امید آن روز

به امید دیدار!

پسر همیشه غمگین!

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:49 توسط مهران| |

ترانه خون شب تو / که می سوزه در تب تو

 

اونکه یه عمر غصه داره / از دیدن غربت تو

 

تموم لحظه هاش شده / فقط یک صحبت تو

 

مرحم زخم های تنش / فقط یه بار دیدن تو

 

شهر سکون چشم تو / پر از ترانه های نو

 

برای یک بارم که شده / بذار بشم اسیر تو

 

مسافر شاه شبام / تو این خیابون دراز

 

تویی همه وجود من / دلم به تو داره نیاز

 

مسافر قسمت من / تویی تو اوج بی کسی

 

دست من و بگیر که هم / پر شده از دلواپسی

 

بقل بقل ترنه ها / پیش پیش ناز نگات

 

این دل نالایق من / آخ فدای هق هق صدات

 

باغ کبود و زرد و مات / الهی که دلم فدات

 

من تو رو دوست دارم / اما تو آخه غصه پا به پات

 

منم همون مسافر / جاده شبای دراز

 

یه نیم جون بی صدا / که میشکنه رو تن تو

 

بذار برم که شاید / یه گوشه ای جون بکنم

 

یه پیله از درد و غم ها / به دور این شب بتنم

 

.....................................................................

 

مهم نبود دل سوختنم / دور از تو پر پر زدنم

 

به افتخار عشق تو / می گم که بازنده منم

 

...............................................................................................................

 

داره از دستای تو خون می چکه

 

انگاری قلب منه که داره ذره ذره می تکه

 

این وصیت یه مرد عاشق

 

تیز خلاصتو بزن عاشق کشیت مبارکه . مبارکه . مبارکه

 

بمونم یا نمونم / از ته چشات می خونم

 

یه عاشق زیادیم / تو دستای تو زندونم

 

بمیرم یا نمیرم / من به عشق تو زنجیرم

 

این دل تیکه پاره رو / از کی باید پس بگیرم؟

 

با نهایت تاسف باید اعلام بکنم

 

صبح خروس خون که بشه این دل و اعدام می کنم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 13:7 توسط مهران| |

به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز

با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيله اشکي که

فردا برمزارم ميريزي امروز با  تبسمي شادم کن به جاي

 اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي امروز

با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نيازم

دارم نه فردا

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:10 توسط مهران| |

چگونه به سويت بيايم اي ستاره آسمان شب هاي تيره و تار من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونه درخشانت ميسر است؟ اي آسمان آبي من، بين من و تو فاصله اي است، پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم آري اي مهتاب من، پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم و اي آسمان آبي ام، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر ازعشقت براي هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبي ات آشتي ميدهم تا براي هميشه آبي بماني دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوري بين ما اي ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام مي شوم، و اي آسمان روزها نيز که دل آبي ات را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو اي آسمان من، دل آبي ات ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقي کنم کاش تو اي ستاره من، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش اي خورشيد من، کاش غروب عاشقي زودتر فرا رسد تا زماني که در پشت کوه ها ميروي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من ميکني اي خورشيد من، از ظهرهاي تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشي انتظار مي کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> اگر روياهايت را فرو ريختند بيمناک نباش بيباک چنان باش که تکه ها را بر گيري و بر دنيا لبخند بزني .چرا که تکه هايي که به اين آساني ميشکنند به راحتي جمع مي شوند . براي خراب کردن فرصت هميشه هست اما براي آباد کردن فرصت  محدود است
 
خوشبختي نامه اي نيست که يه روز يه نامه رسون آن را به دست هاي منتظر تو برسونه . خوشبختي ساختن يه عروسک از يه تکه خميره به همين راحتي . ققط يادت باشه جنس اون خمير بايد از عشق باشه
 
 
*تقديم به کسي که مثل هيچ کس نيست*
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 10:44 توسط مهران| |

نمی دونم ساعت چنده!!....ولی شب بود..شایدم نیمه شب بود..

هروقت که بود برام مهم نبود.مدت ها بود که قید زمان و مکان را زده بودم.فکر کنم ساعت مچیم را از وقتی باتریش تموم شد و دادم ساعت فروشی باتری بندازه دیگه نرفتم تحویل بگیرم. می خواستم بیخیال باشم. می خواستم دیگه مثله قبل نباشم. این همه ادم که بیخیال همه چیز میخندن...گریه میکنن... به قولا زندگی می کنن منم می خوام مثله اونا باشم. یک عمر سعی کردم خودم باشم.خودم فکر کنم.خودم تصمیم بگیرم اما اخرش دیدم که هیچی نسیبم نشد جز تنهایی...هیچ وقت اخرین حرفش یادم نمیره. چرا تو نمی تونی مثله بقیه باشی؟ چرا نمی تونی یک شب بی خیال دنیا خوش باشی؟ می دونی چیه تو دغدغه هاتو بیش تر از من دوست داری همین تور کتاباتو ... حتی اون انباری لعنتی رو که اگه ولت کنن همونجا زندگی می کنی! پس میرم تا با دغدغه هات کتابات افکارت تنها باشی... مطمعنم اون جوری خوش بخت تر و خوش حال تری!
 اما نمی دونست بدون وجود گرمش نمی تونم حتی راه برم. نمی دونست با رفتنش نه تنها من به ارامش نرسیدم بلکه اغوشش تنها پناهی که من را از قید خودم بودن رهامی کرد را از من دریغ کرد.

نمی دونست بیش تر از همه ی انچه که دارم دوستش دارم .

دیگر از دست من خسته شده بود! گاه به او حق می دهم. او زندگی عادی می خواست مثله همه ی مردم دنیا اما من می خواستم خودم باشم و خود بودن یعنی متفاوت بودن با دنیا!

صدای سلام سرایدار رشته ی افکارم را پاره میکنه!

سلام  خوب هستین؟

حوصله ندارم سلامش را پاسخ دهم اما از روی ترحم سلامی زیر لب میکنم و در را باز می کنم . چه قدر همه جا تاریکه... چراغ پذیرایی را روشن میکنم .چه قدر همه جا کثیفه یادم باشه یکی را بیارم تمیزش کنه...میرم سراغ پیغام گیر تلفن... مامانم زنگ زده. بازم همان نصایح مادرانه.اخه یکی نیست به اینا بگه من اگه می خواستم اون فرشته را تو ین خونه بند می کردم. یکی دیگر را هم به خاطر خودخواهیام وارد این بازی بکنم که چی بشه! یک روز اونم خسته شه و بره....! و من بمونم و یک دنیا تنهایی

میرم سراغ یخچال.چیزه خاصی توش نیست.حس شام خوردن را هم ندارم. لباس هام را در می ارم و لباس راحتی می پوشم. می رم تو اتاقم. اتاقی که یک زمانی اسمش انباری ود . اما بعد از رفتنش یک دستی به سر و گوشش کشیدم و یک تخت گذاشتم گوشش و شد پناه شب های من.

از وقتی رفت دیگه پام تو اتاقمون نمی ذارم.  تحمل در و دیوارای اون اتاق بیحضورش برام سخته! انگار اون اتاق همه ی حرفاش را برام فریاد میزنه.....عکسش هنوز رو دیوار.هر روز بهش نگاه میکنم

از خودم میپرسم حق داشت؟ خسته شده بود؟ خودت چطوری؟ به خودت رسیدی؟

از جلو عکسش بی درنگ میگذرم. روی تخت دراز میکشم . کتابی را که تازه دست گرفتم را ورق میزنم. چشمهایم سنگین می شود.

چراغ را خاموش میکنم . هر شب می خوابم به این امید که شاید در عالم رویا طعم انچه را که در دنیا نچشیده ام تجربه کنم..

شب هایی بود که می خوابیدم با ارزوی دیدن فردا.. گاه شب ها می خوابیدم به امید رسیدن به ارامش.. حتی گاه می خوابیدم با ارزو ی مرگ .به این امید که فردا دیگر خودی با نامم وجود نداشته باشد اما امشب می خوابم به این امید که خواب او را به ببینم ..مثله هزاران ادم دیگر که با این ارزو شب ها می خوابند....

اما می دانم که من مثله هیچ کس نیستم... هیچکس ... حتی خودم...خوابیدم اما او را در خواب ندیدم انچه دیدم رویای مغشوشی بود از خودم......!
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:37 توسط مهران| |

از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها او بود و یک دنیا ارزوی بر بادرفته....

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برار ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.

سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ی اخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود... نمی خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد.

گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود... برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ.

صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم.

می ای دنبالم؟

این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. می ای دنبالم؟

به خودش امد: اره . همین الان اومدم.

گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:46 توسط مهران| |

تنها 30سال

 

تنها چند روز از آفرينش دنيا ميگذشت و خداوند براي هر کدام از بندگانش طول عمر تعيين ميکرد. الاغ آمد و پرسيد : من چه قدر بايد عمر بکنم؟
خداوند جواب داد:30 سال،آيا اين براي تو کافي است ؟
الاغ ناليد:آخ، اين مدت بسيار زيادي است، زندگي من سخت است، کمر من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم و ضربه هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت ميکنم درد ميکند. نگذار که من با اين وضع مدت زيادي زندگي کنم.
خداوند گفت :خيلي خوب، پس من از عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد
تنها 12 سال زندگي کني.
الاغ راضي رفت و سگ آمد، خداوند به او گفت: براي الاغ 30 سال زياد بود، ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته باشي.
سگ جواب داد:آيا واقعا" ميخواهي که من اين همه زندگي کنم؟ تو ميداني که من چه قدر بايد راه بروم، پاهاي من نميتوانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و صدايم و دندانهايم را از دست بدهم، فقط ميتوانم مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.
سگ حق داشت و به همين دليل خداوند به او تنها 12 سال عمر داد.
بعد از آن نوبت ميمون شد. خداوند به او گفت: تو که حتما" دوست داري 30 سال عمر کني، تو نبايد مثل الاغ کارکني و يا مانند سگ بدوي. تو هميشه سرحال هستي.
ميمون ناليد:آه، اينطوري به نظر ميرسد ولي حقيقت چيز ديگري است. من
هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من بخندند. وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است. تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده ميکند. نه، چنين چيزي را نميتوانم 30 سال تحمل کنم.
خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند، بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد.
آخر از همه نوبت به انسان رسيد، سالم و شاد.
خداوند به او گفت: تو بايد 30 سال زندگي کني،آيا اين برايت کافي است؟
انسان فرياد زد: چرا وقت به اين کوتاهي؟ درست وقتي که خانه ام را ساختم، وقتي که درختانم را کاشتم، وقتيکه نتايج و ميوه هايم به ثمر ميرسند و وقتي که با کار سنگينم چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟ اوه نه ، خواهش ميکنم که وقت زندگي من را طولاني تر کن.
خداوند گفت: خيلي خوب اگر ميخواهي18 سال از زندگي الاغ را مي تواني به عمرت اضافه کني.
انسان جواب داد: اين هنوز کافي نيست.
خداوند با بي حوصلگي گفت: خيلي خوب، ميتواني 12 سال از عمر سگ را هم داشته باشي.
انسان فرياد زد: هنوز خيلي کم است
خداوند گفت: بسيار خوب،10 سال از عمر ميمون را هم به تو مي دهم، ولي بيشتر از اين خبري نيست.
انسان رفت ولي گويا هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.
فرشتگان به خداوند که با پوزخندي رفتن انسان را مشاهده ميکرد، نگاه ميکردند.
خداوندگفت: و از اين 70 سال تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد، از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد, از 48 تا 60 بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند کرد و از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران خواهي بود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:50 توسط مهران| |


Design By : Night Skin