تبليغاتX
والاترین عشق




















والاترین عشق

گاهی وقت های آنقدر غرق آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

از زندگي از اينهمه تكرار خسته ام از هاي و

هوي كوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و

ازرده ام ز ماه امشب دگر زهر چه و هر كار

خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز

دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از او كه گفت

يار تو هستم ولي نبود از خود كه بي شكيبم و

بيمار خسته ام تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد

از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 20:9 توسط مهران| |

سلام بهونه قشنگه من براي زندگي                     آره بازم منم همون ديونه هميشگي
فداي مهربونيات چه ميكني با سرنوشت            دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه                      جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه
 ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه               از خوبيات هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون                          فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه                     غم غريبي عزيزم سروا شكستت نكنه
چه ميكني با سرنوشت اونجا شبا خوش ميگذره    دلت ميخواد بيام پيشت يا تنها هستي بهتره
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 19:31 توسط مهران| |

به نام تنها پناه اشفتگان دیار سرنوشت ... تقدیم به تو که مهربانترین اما بی وفاترینی ... بی وفای من سلام ... امروز به یادت زیر باران رفتم . برایم سخت بود راه رفتن زیر باران بدون تو ... چشم به آسمان دوختم ... همان اسمانی که به پاکی روح توست ... خواستم از خدا بپرسم ... خداوندا... فرشته های تو برای که می گریند ... اما باز نیز گریه امانم نداد ... کاش بودی عزیز ... باز دلم هوای گریه دارد ... باز برایت می گریم ... باز وجودم تو را طلب می کند ... ارام جان ... بیا ... دیگر تحمل نداشتنت را ندارم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 12:32 توسط مهران| |

سلام !

امید وارم که خوب باشید یه بارم ما امیدوار باشیم مگه چی میشه!

ولی در کل من نه دیگه با یک جک می تونم بخندم و نه با چیزای دیگه! در کل یه خسته و نا امید حسابی!

دیشب بود که با کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت حرف می زدم و می گفت که دیگه دوستت

ندارم هر چند که من می دونستم که او من رو دوست نداره! دیگه دنیا اینجوری شده عشق معنی خودشو از دست

داده همه همدیگرو مسخره می کنن! دیشب یکی از بدترین شبای زندگی من بود چون که او من و مسخره کرد

خیلی هم مسخره کرد نمی دونم شاید با مسخره کردن من هدفی داره! شاید هم خوشحال می شه! نمی دونم من

چه گناهی کردم که باید این وضعم باشه! شاید هم با مرگ همه مشکلات حل بشه نمی دونم!!

مردی با هزاران اسم!ً

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:44 توسط مهران| |

امروز یکی از روزهایی بود که واقعا خسته و نا امید بودم!

بعضی موقع ها اینطوری میشم!

یکی از دوستانم که خیلی دوستش دارم بهم گفت: که تو واسه کسی ارزشی

 نداری راست هم می گفت شاید من خودم و خر می کردم و فکر می کردم

که کسی من و دوست داره ولی دوستم راست می گفت من ارزشی واسه

کسی ندارم! اینجا ازش تشکر می کنم که این و کمکم کرد 

 

یا حق

مردی با هزاران اسم!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 19:30 توسط مهران| |

لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش میچرخید .
مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم .
لیلی گفت :کاش مجنون این همه خود خواه نبود .کاش لیلی را میدید .
خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد .حکایت است حکایت چرخیدن .
خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید .مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .
خدا گفت :چرخیدنت را من تمتشا میکنم .لیلی بچرخ .
لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
دور دور لیلی است
لیلی میگردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار دیگر. نه نقطه و نه لیلی
لیلی  ! بگرد . گردیدنت را من تماشا میکنم
لیلی ! بگرد .تنها حکایت دایره باقیست  
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:42 توسط مهران| |

لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش میچرخید .
مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم .
لیلی گفت :کاش مجنون این همه خود خواه نبود .کاش لیلی را میدید .
خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد .حکایت است حکایت چرخیدن .
خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید .مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .
خدا گفت :چرخیدنت را من تمتشا میکنم .لیلی بچرخ .
لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
دور دور لیلی است
لیلی میگردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار دیگر. نه نقطه و نه لیلی
لیلی  ! بگرد . گردیدنت را من تماشا میکنم
لیلی ! بگرد .تنها حکایت دایره باقیست  
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:42 توسط مهران| |

دوستت دارم فقط به خاطر خودم!

نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 6:33 توسط مهران| |


Design By : Night Skin