تبليغاتX
تو زندون من نمون
روز پدر مبارک...
دیروز رفته بودم بیرون
خیابونا خیلی شلوغ بود
می شد فهمید که همه اومدن واسه روز پدر یه چیزی بخرن
خیلی دلم گرفت
من که پدر ندارم چیییییییییییییییییییییییییییییکار کنم؟

 

بی تو ای مونس جان با غم هجران چه کنم


بی تو ای برگ خزان بی سرو سامان چه کنم


جمع ما نوری اگر بود ز رخسار تو بود


بی تو ای حسن جهان بابای خوبم چه کــنم


تيشه به ريشه ام زده مرکب اين رمانه


راکـــب مرگ تو بگو بی پدر مـــن چه کنـــــم


سايه بودی در اين محشر تنهاي من


بي تو اي سمبل مردان . بگو من چه کنـــم


تو که حسنت و جمالت همه با نامت بود



پدرم مونس من همدم من تو بگو من چه كنم ..............

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:3 توسط مهران |
نخواستم...
نخواستم با غم بسازی

نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلتو

دیگه با هیشکی نگی

آخه عشقت بارونی نیست

تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری

دلم  راتو سد نکرد

برو فردا ماله تو

دیگه اینجا برنرگرد

بدون من بعد من

دلتو هر جا جا نذار

غم با من بودن و

تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیگامه

پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم همیشه

منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات

روی دیوار دلم

چقدر قصم خنده داره

چقدر بیچاره دلم

تا دیدم می خوای بری

دلم  راتو سد نکرد

برو فردا ماله تو

دیگه اینجا برنرگرد

بدون من بعد من

دلتو هر جا جا نذار

غم با من بودن و

تو من بعد یادت نیار

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:4 توسط مهران |
رفتم توی اتاقم خوابیدم روی تختم ، اتاق تاریک بود و فقط یه لامپ آبی روشن بود که حسابی حس اتاق و زیاد کرده بود، باز هم خاطرات:
**رفته بودم خونشون
نازنین : مهران بیا بیرون دیگه ۲ ساعته اون تو چیکار می کنی؟! حداقل اون درو باز کن من بیام تو
من : بشین ببنیم بابا ، تو که بیای تو می خوای از سر و کول من راه بری...
نازنین: خیلی پررویی... با خنده ادامه داد بیای بیرون کلت رو می کنم.
من: ا؟ چه خوب، دنبال بهونه بودم که ببشتر زیر آب باشم تو خیالت راحت تا چند ساعت دیگه هم بیرون نمی یام!
با خنده آب و بستم و ...یه خنده ملیح روی لبم نقش بست...
دوباره صدای ضربه های انگشت نازنین به در حموم من و از حال خودم کشید بیرون.
من: اومدم بابا کشتی من و دو دقیقه نمی ذاری آروم باشم شیطون؟!
حوله ای که تو حموم برام آویزون کرده بود رو پیچیدم دور کمرم و یکم تکون دادم و موهام و زدم بالا اومدم بیرون ، دیدم نازنین نشسته داره با کانالای ماهواره ور می ره.
نازنین: بیا اینجا برات شربت درست کنم!
من: دستت درد نکنه خانم گل، الان می یام بذار لباسامو تنم کنم.
رفتم تو اتاق خود نازنین و لباسامو پوشیدم که نازنین با یک لیوان شربت اومد سراغم.
یه چشمک بهش زدم و حوله رو گذاشتم روی موهام که یکم نمش و بگیرم.
نازنین اومد جلوتر دستای من و زد کنار که مثلا خودش موهامو خشک کنه بعدشم من و نشوند جلوی آینه شروع کرد به شونه کردنه موهام
من: چیه نکنه من و با دختر جونت اشتباه گرفتی؟
نازنین: بی احساس جای تشکرته؟
زبونمو  در آوردم یکم براش تکون دادم.
بعد از مدتی ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه**
استریو رو روشن کردم با آهنگ زمزمه می کردم:
آه خدایم * آه خدایم
بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم ، بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
...
چشمم افتاد به آینه قدی رو به روم ، سمت چپ بدنم کاملا معلوم بود هر چی می رفتی سمت چپ تاریک و تاریک تر می شد مثل دل من چشمام به شلوارک که تا یکم بالای زانوم بود دوخته شده بود بازم یکم دست کشیدم روشو چشمامو بستم...
**من: شیطون کجایی پس؟
مگه نگفتی زود می یای؟ میام از اتاق بیروناااااا!!!
نازنین: نه نه نه نیای بیرونا ، الان خودم میام
من: یک دقیقه وقت داری که روی ماهت رو بهم نشون بدی وگرنه از کانال کولر هم شده میام بیرون!
نازنین: حیف که اونجارو نمی شه کاریش کرد وگرنه مثله در اتاق اونم قفل می کردم که یک دقیقه بشه اونجا نگهت داشت!
نشستم روی تختش و به در و دیوار اتاقش خیره شدم ، به عروسکایی که گوشه اطاقش کنار هم چیده شده بود و می گفت اون خرس سفیده که پشمالو گنده هست و شبا می گیرم توی بغلم با یاد تو می خوابم .
من : نازنین پس کجایی؟ بابا حوصلم سر رفت ، دل من کوچولو زیاد صبر نداره بیا دیگه!!!
نازنین: وااااااااای، اومدم بابا، روی نختش پشت به در نشسته بودم که صدای چرخوندن کلید تو در اتاقش رو شنیدم، سریع برگشتم روم رو سمت در کردم تا داشت درو باز می کرد سریع پریدم جلو سمت در، یه دستش رو پشتش گرفته بود و داشت با شیطنت خاص خودش نگام می کرد،
نازنین: خل و چل ترسیدم یهو اینطوری حمله می کنی سمت در، برو بشین رو تخت کارت دارم!
رفتم روی تخت نشستم ببینم دردش چیه!
من: ببینم اون دستت رو تو نمی خوای نشون بدی؟ چیه دو ساعته پشت خودت قایمش کردی؟
نازنین: اوه اوه اصلا یادم رفت. دستشو از پشت آورد بیرون یه بسته سفید در دار توی دستش بود که روشو بوسه باران کرده بود...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:45 توسط مهران |
just for u...
آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم به راهت گل من
هر جا هستی و باشی گویم
خدا پشت و پناهت گل من

.
.
.
.

کجا بودی وقتی برات شکستم
 
یخ زده بود شاخه گلم تو دستم
 
کجا بودی وقتی غریبی و درد
 
داشت منه تنها رو دیوونه می کرد
 
کجا بودی وقتی کنار عکسات
 
شبها نشستم به هوای چشمات
 
کجا بودی ببینی من می سوزم
 
عین چشات سیاهه رنگ روزم
 
سرزنشهای مردم و شنیدم
 
هر چی که باورت نمی شه دیدم
 
کنایه هاشونو به جون خریدم
 
نبود ستاره ام،شبها گریه چیدم
 
کجا بودی وقتی اشکام می ریخت
 
اما قسم خورد به خاطره چشمات
 
کجا بودی وقتی پرپر شدم
 
سوختم و از غمت خاکستر شدم
 
خنده واسه همیشه از لبام رفت
 
رسیدن از مرمر رویاهام رفت
 
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:15 توسط مهران |
ساده دلان
همینجور که سرم پائین بود و دستم توی جیبم بود به زمین خیره شدم بودم و تو تاریکی شب توی یک کوچه خلوت زیر بارون وزیر نسیم خنک هوای بهاری این شهر پر دغدغه راه می رفتم.
چند روزی از عید گذشته بود، همه شاد بودن همه می رقتن خونه آشناهاشون، اما بین این همه آدم خوشحال من دلم گرفته بود.
ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و کوچه ها خلوت خلوت، آخرین سیگاری که توی جیبم بود رو برداشتم و گذاشتم گوشه لبم و روشنش کردم.
قطره های آب از موهای نسبتا بلندم چکه می کرد، باران نسبتا شدید شده بود اما واسم اصلا مهم نبود.
*یاد گذشته های نه چندان دور افتادم یاد روزهای قشنگ یاد اون روزی که توی کلاس نقاشی پشتش به من بود و وقتی صداش کردم چهره نسبتا معصومش دلم رو لرزوند، یاد روزهای گذشته، روزهایی که خیلی زود سپری شدن روزی که بالاحره تونستم بهش بگم خیلی دوسش دارم، تونستم احساس قشنگ دوس داشتن و بهش بفهمونم بگم برام خیلی عزیزه! یاد روزهایی که بی خیال دنیا بودیم و دست در دست هم راه می رفتیم و از هم می گفتیم*
به خودم اومدم دیدم که چفدر دیر شده، برگشتم سمت خونه، هوا خیلی سر شده بود، فشار عصبی زیادی رو تحمل می کردم نمی دونم این باعث شده بود که سردم بشه یا اینکه کم بودن لباسای من باعث شده بود! دستم رو توی جیبم مچاله کردم و راه افتادم سمت خونه، کاش بود و از وجود هم لذت می بردیم اما افسوس که توی زندگی من هیچ چیز پایدار نیست جز غم و اندوه! باز هم خیالات من و با خودش برد:

*نازنین: مهران
من : جانم
نازنین : می دونی چقدر منتظر این روز بود که با هم جرف بزنیم؟
من: پس بگو با نقشه قبلی برنامه داشتی که من و خر کنی اره؟
نازنین: زد تو سرم با خنده گفت پررو!
دستامو از تو دستش در آوردم و گذاشتم روی شونش و به خودم فشارش دادم، هر دو توی رویا سیر می کردیم و ساکت بودیم، دیدم نازنین هم ساکته حرفی نزدم.
بعد از مدتی گفتم نازنین دیرت می شه ها، این موقع شب، از خونه می اندازنت بیرون بعد می یای سر من خراب می شی! نازنین: زد زیر خنده گفت از خداتم باشه!!
برگشتیم سمت خونشون رسیدیم داشت می رفت تو بهش گفتم خداحافظ خوشگل
گفت خداحافظ عزیزم، هنوز چند متر نرفته بودم که گفت مواظب خودت باش عزیزم!
با یه خنده جوابشو دادم و گفتم تو بیشتر!*

به خونه رسیدم رفتم توی حیات و از حیات توی پارکینگ، رفتم توی خونه شده بودم مثه موش آب کشیده یواش که کسی نفهمه رفتم توی اتاقم، خواستم برم حمام مامان من و دید و گفت مهران! تو به این بارون هم رحم نمی کنی؟ بس نیست انقدر می ری استخر؟ نمی گی من ناراحت می شم؟؟؟!
اصلا حس و حال جواب دادن و نداشتم! گقتم ببخشید و رفتم حمام! کارامو کرده بودم ولی حس اینکه بیام بیرون رو نداشتم و باز هم خاطرات من و با خودش برد*

یاد اولین روز دیدن نازنین افتاده بودم، اون روز با دوستم نیما رفته بودیم دم در موسسه زبان آقا نیما از یه دختر خانم خوشش اومده بود می خواست باهاش صحبت کنه من همینطور علاف وایساده بود و هی به مخش نق می زدم تا حاج خانم بیاد.
به نیما گقتم کشتی خودتو با این انتخابت، گفت مگه چشه؟
گفتم بگو چش نیست؟ قیافش که ضایعس، هیکلش افتضاح، صداش هم که نکره، آرایش هم که بلد نیست بکنه! انقدر آرایش می کنه که می شه مثه بزغاله!
نیما: بی احساس به جای موج مثبت دادنته؟!
من: جمعش کن بابا نیما: علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، من : آخه تو اندازه بز هم حالیت نیست!
بعد از مدتی حاج خانم تشریف فرما شدن، نیما رفت با اون دختره حرف بزنه منم با سنگای روی زمین ور می رفتم، بعد از مدتی دیدم که یه سنگ از بالا خورد بغلم، تعجب کردم بالا رو دیدم ولی هیچ خبری نبود بازم یه سنگ دیگه خورد بغلم بازم بالا رو نگاه کردم بازم خبری نبود، سرمو بالا نگه داشتم ببینم اگه دوباره سنگ انداخت ببینمش، دیدم سه تا دخترن که دست یکیشون سنگه، من و که دیدن هول کردن و رفتن تو، یه پوزخند زدم و با خودم گفتم گرر خودتو کندی ضعیفه خانم!!!!!
حرصم گرفته بود هر چی به خودم می گفتم که نرم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و راضی کنم که نرم، بالاخره رقتم طبقه سوم و دنبال کلاسی می گشتم که اون ۳تا توش بودن، رفتم دیدم که معلم بالا سرشون نیست، رفتم توی کلاس، اول دوتاشون من و دیدن تا اومدن به سومی که سنگ دستش بود بگن رفتم پشتش و بهش گفتم: بچه جون از قدرت کنترل رفتارت رو نداری توی خونتون بمون
در کمال تعجب دیدم که خیلی آروم برگشت طرفم و سرشو یکم آورد بالا اما در میانه راه برد پایین، نمی دونم چم شد یهو خیلی آروم شدم، دیگه نتونستم حرف بزنم از کلاس زدم بیرون، همینطور که از کلاس می یومدم بیرون تصویر نیمه شفاف اون دختر توی ذهنم بود چقدر این دختر زیبا بود!!! از رفتار خودم ناراحت بودم...!
ادامه دارد...
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:41 توسط مهران |
برای پدرم...!
حیف نمی شه بمونی کنارم

من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه

این یه لحظه به یک عمر می ارزه

توی چشمام نگاه کن یه روده

این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام که با غم بسازم

من نمی خوام به اشکام بنازم

آی تو که از نگاه من بریدی

با چنگ و دندون به هوا پریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم

حیف که چشاتو بستی و ندیدی...!

تو می ری و رفتن تو رو می بینم

باز به تماشای افق می شینم

می ری و آتیش می کشی به جونم

ترانه هامو واسه کی بخونم...؟؟؟؟؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط مهران |
غربت من هر چی که هست

از با تو بدن بهتره

آخر خط زندگیم

این نفسای آخره

وقتی دارم با هر نفس

از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون

از این و اون دلگیر می شم

این آخر راه دیگه

باید که تنها بمیرم

تنها تو اوح بی کسی

تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم

باید بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه

این نفسای آخرم

سکوت من نشونه

رضایتم نیست می دونی

گلایه هامو می تونی

از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه

که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم

لبامو رو هم بدوزم

در به در غزل فروش

منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکسا انگار

من خودمو دار می زنم...!

نفرین به عشق به عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشق تو

توی سرنوشت من نوشت...!

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:23 توسط مهران |
کجایی؟
تمام سهم من از تو همین بود

شبای بی تو سرد و تب آلود

رسیدی دیدمت اما نموندی

گمت کردم چقدر آسون چقدر زود

چقدر سخته چقدر دیره کجایی

ببین دنیام چه دلگیره کجایی

حقیقت داره تو دوری ولی خوب

خیالم با تو درگیره کجایی؟؟؟؟

همیشه یاد تو دورو و برم بود

خیالت بالش زیر سرم بود

همین که بی خبر از تو نباشم

از اول آرزوی آخرم بود

یه عمره با منه این زخم تازه

نترسونم نگو قصش درازه

نمی ترسم نمی ذارم نمی شه

نمی تونی نباشی بی اجازه!!!!!

 

فقط تا اعلام نتایج کنکور فرصت داری!!!

فقط تا اون موقع!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:19 توسط مهران |
پشیمونم از اون روزی

که گفتم عاشقت هستم

حالا بیا ببین دسته

یکی دیگس توی دستم

از عشق تو دیگه خستم!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:2 توسط مهران |
ببین که من غریب جاده های این حوالی ام
ز یاد رفته روزهای سبز و پاک شالی ام
نگاه کن چه می کند نبودن تو با دلم
که مثل یک کویر گشته این دل شمالی ام
گریختی تو از کسی که اهل گریه بود و غم
ببین همان همیشگی ترین این اهالی ام
به باد کوج تلخ تو چنان شکسته این دلم
که بعد رفتنت کسی ندیده بی زوالی ام
بیا ببین که خسته ام ،ببین که دل شکسته ام
به جستجوی تو دگر نمانده پرّ و بالی ام
برای چشمهای تو ببین غزل سروده ام
و می کشد مرا خجالت دو دست خالی ام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط مهران |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

Copyright © asheghe20 , All rights reserved.
Template designed by : ParsTheme Group