تبليغاتX
دوست دارم مریم...


دوست دارم مریم...

سلام

مریم جان به خاطر همه کارهای بدم ازت معذرت می خوام

همه این گل هایی که می بینی فدای یه تار موت

همش مال تو

چاکککریم!

امیدوارم بتونم جبران کنم!!!

تو خیلی وقته به من گل ندادی! یادت باشه خانووومی!

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:33 توسط عاشق مریم| |

قلبتو دیوونه بودش

که تو تاریکی می موندش

داشت می خوند از قصه من

گم شده تو تار و پودش

می شینه یه کنج تاریک

فکرای سیاه باری

می رن و می یان می دونم

یه روزی بی من می مونن

تو به من گفتی می مونی

چی شد امشب تو می ری؟

تو به من قول داده بودی

که دستامو بگیری

این دفعه این قلب من بود

که دیگه دیوونه نیستش

می خواد امشب باز بپوشه

لباسه سیاه زشتش

ولی انگار یه بهونه

نمی ذاره اون بمونه

اون کسی بود که می گفتش

تا آخر باهام می مونه

تو به من گفتی می مونی

چی شد امشب تو می ری؟

تو به من قول داده بودی

دیدی موندم تو اسیری!

سایه تردید داره بازم

که شاید بازم ببازم

اگه تو قول بدی باشی

با همه بدیت می سازم

این دفعه این تو وجودم

داره پرسه می زنه باز

به خدا قسم که این بار

این منم که می شم آغاز

تو تمومه لحظه هامی

تو خود خورشید و ماهی

با تمومه حس می خونم

اگه تو بخوای نخواهی!

تو به من گفتی می مونی

چی شد امشب تو می ری؟

تو به من قول داده بودی

دیدی موندم تو اسیری!

منم و یه راه دوری

می رم اونو با صبوری

توی خاطرات من بود

که می مونی یا نمونی

من دیگه توی نگاهت

رنگ خورشید و ندیدیم

تو ماه و خورشید من باش

تا با نورت جون بگیرم!!!

.

.

.

این لحظه آخر گفتی با من سردی

راحت می شه فهمید که بر نمی گردی

داری دروغ می گی می خوای بگی دیگه

این قصه رو داره رد پاهات می گه!

بدون من صبحه دور می شی از خونه

این بی محلی هات من و می سوزونه

تمومه عکسارو نگفتی و بردی

دل من و خیلی این جوری آزردی!!!!

.

.

.

سلام

این روزا حالم خیلی خوب نیست

عادت ندارم از خودم بنویسم

فقط می دونم که رسیدم ته خط

یکی نیست من و درک کنه

یکی نیست بیاد بگه مهران چته

چه مرگته که زندگی رو به خودت زهر مار کردی

چی شده؟ چرا همش ناراحتی؟

کو اون پسری که همه می خواستن باش برن بیرون

کو اون پسر که همه می گفتن خیلی باهالی

چت شده؟ چرا همش تو خونه ای؟

چرا زندگیت واست شده زهره مار؟

هیشکی نیست درکت کنه

خدا کو؟ کجاست؟ پس چرا من و نمی بینه؟

اون ستاره من که همیشه تو آسمونا بود کو؟

چرا انقدر نورش کم شده که دیگه نمی شه پیداش کرد؟

چی شده؟

چی شده که تنها آروزت شده مرگ

چی شده که یه جوونه ۲۲ ساله باید آروزی مرگ بکنه؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من؟؟؟؟؟

آره جوونیمو پشت سر گذاشتم من یه شبه

چرا وجودت تو زندگی برام مبهمه؟؟

همیشه برام بودی مثه یه شبه و سراب

تویی که توی عیشا من و کردی خراب

آره منم که همیشه تو پاییز غمم

بدون وجودت تو زندگی خیلی کمم

چرا خیال کردی که مهران واست خیلی کمه

فانوس قلبمو خامش کردی و در به دره

زندونی همیشه راضیه!!!

آره منم که همیشه از عشقت بیخوابم

نمی دونم من الان خوابم یا بیدارم

توی عشقمون شمع و پروانه تو بودی

اما من نفهمیدم که قلبمو تو ربودی

زندونی خودش راضیه

حبس ابد براش کافیه

راز دار عشقت شدم

با رفتنت تک شدم

من هر شب در سر بر در دارم

یه گام واسه بریدن دنیا من بردارم

چون این لعنتیا کردن من و هارم

واسه این خودکشی شده هر شب کارم

جوونم کوله باری از غم دارم

چرا من چرا من باید غم باشه کارم

با غم دوریت مثه یه گل پر پر می شم

ولی فکر نکن با رفتنت از سر می شم

توی عشقمون بازنده من بودم برنده تو

پرستوی مهاجر تو بودی پس برنده تو

آره زندونیه چشاتو قلبت شده بودم

جبس ابد بود پس من عاشق شده بودم

آره منم بودن تو توی پاییز غربتم

بدون وجودت تموم می شه دیگه صحبتم

زندونی خودش راضیه

حبس ابد براش کافیه

راز دار عشقت شدم

با رفتنت تک شدم

اول اسم تو بود رو دستم حک کردم

به خاطر تو زندگی رو ترک کردم

دل من از گریه ها شد پر تر

آخه چرا من و تنها گذاشتی دختر

حالا دیگه فایده نداره برگردی

تو منو مثه مرده ها سرد کردی

آخه با رفتنت تو شدی ساقدوش مرگم

واسه همین من واسه همیشه تو کابوس تلخم

حسم می گه بالاخره می یای پیشم

اگه تو برنگردی من باز منتظر می شم

زندونی خودش راضیه

حبس ابد براش کافیه

راز دار عشقت شدم

با رفتنت تک شدم


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:34 توسط عاشق مریم| |

حریف طلسم خوابم ! من چه بی نفابم امشب
دل بده به این ترانه ! حرف صد کتابم امشب
وقتی دست بی دریغت توی قصه کیمیا شد
گریه تنها سرپناه امن دلواپسیها شد
وقتی شونه های آواز از حضور گریه لرزید
تازه فهمیدم که عشقت به سقوطم نمی ارزد
مثل افسانه ی طاووس سختی سفر باهاته
عمری ترانه سازت پا به راه جاده هاته
من ساده به خیالم که سفر تنها علاجه
ندونستم تو خیابون پر طاووسا حراجه
می توسنتم از نگاهت برسم به اوج پرواز
اما تو چشمات رو بستی تا بمیره نبض آواز
نمی خواستی من بفهمم که شب تو بی چراغه
نمی خواستی که بدونم جنگلت قد یه باغه
نمی خواستی نمی خواستی اما این رسم صدا نیست
غیبت چشمای نازت مرگ این ترانه ها نیست
مثل افسانه ی طاووس سختی سفر باهاته
عمری ترانه سازت پا به راه جاده هاته
من ساده به خیالم که سفر تنها علاجه
ندونستم تو خیابون پر طاووسا حراجه

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:34 توسط عاشق مریم| |

یه قصه قدیمی یه قصه گوی خسته

وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته...!

وای بابا ندارم بابام چشماشو بسته

بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته

چه سخته چه سخته نوشتن بابا رو تخته...!

خدا بابام نمرده بابا اهل نبرده

یه گوشه ای می میرم اگه که برنگرده

بابا چشماتو وا کن بابا منو نگاه کن

ببین دلم شکسته بابا لباتو وا کن

بابا منو صدا کن بابا لباتو واکن

بابا من و نگاه کن بابا چشماتو وا کن

آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته

وقتی بابا نداری گفتنشم چه سخته

آب بابا خداحافظ روفتی بابای خوبم

می خوام برم رو خورشید عکس تورو بکوبم

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:44 توسط عاشق مریم| |

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی *** از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی *** دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی *** ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی *** مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی *** جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی *** ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی *** ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی *** دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری *** بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی *** جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی *** شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
.
.
.
.
.
.
.

دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه پسر شوخ چشمی
که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد
و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت
و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد
دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه پسر ساده دلی
که شبی خیالش را باد با خود بُرد
شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید
و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر
از اینجا رفت

اینکه در آینه می بینم
کسی است
غیر از من
باور نمی کنی ؟
دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست
لرزش دستها و سرخی گونه هایم را
بخاطر ندارم
شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه
دلهره هایم را جا گذاشته ام
و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !

هیچکس از من نپرسید

بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و
باورت را کجا گم کردی؟؟؟

 

 

 

 

از آن روز که قرار بود بیایی و نیامدی
تا همین امروز که قرار نبود بیایی و آمدی
چه بر من گذشت بماند

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:56 توسط عاشق مریم| |


Design By : Night Skin